..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

ق .ن:خدایا صدای گریه های من از ارتعاش بالهای پروانه ی نظریه ی سیستم های آشبوناک کمتر است که هیچ اتفاقی نمی افتد ؟

من خودم آشوبناک تر از هر سیستمی هستم ، نیستم ؟

 

 

 

 

 

دلت می گیرد ، و هیچ چیزی بازش نمی کند  ، هیچ چیزی .فال حافظ می گیری می آید

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی ...

دلت هوای خدا می کند .چقدر تنهایی ات  را به رخت می کشد.اینکه خدا را فراموش کرده ای مثل همیشه .

تسبیح می گردانی " فاغث یا غیاث المتسغیثین " . دور می گیری ، بغض می کنی.دیگر این بغض را نمی شود خورد. بابا بلند صدایت می کند ، نمی شنوی ، دوست نداری  بشنوی ، چند بار و چند بار، نمی روی . برایت آب میوه آورده تو را که زانو به بغل می بیند پشیمان می شود و می رود . شاید دلش نمی آید خلوتت را به هم بزند . آرام گریه کردن دیگر آرامت نمی کند ، بلند بلند هق هق می زنی . آرام می شوی ، مشکلاتت را از یاد می بری . از دنیا کنده می شوی . فکر می کنی به مردن ، به اینکه توی قبر چه گونه خواهی خفت. چه می کنی . آیا به خدا نزدیک تر می شوی یا دورتر . چقدر دلت می خواست بروی  اعتکاف ، هر سال دلت می خواهد بروی ولی هر سال نمی روی ، چرا ؟ کاش می شد همین امشب به قبرستان سری بزنی

 

 

 

 

 

 

پ.ن : اینکه آدم غم دیگری به غیر از غم دنیا داشته باشد شیرین است . چقدر صدای خرد شدن شانه هام زیر این بار سنگین را دوست دارم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
تگ ها :