..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

یک میل ِ تعریف نشده

دوست داشتم حالا زنی باشم که باردارم و انتظار ِآمدن کودکی را می کشم . می رفتم جلوی آینه دست می کشیدم به برآمدگی ِشکمم و اصلا خیالم نبود که ای وای همه ی قیافه ام ریخته است به هم.موقع بالا رفتن از پله ها سنگین پا می برداشتم  و نفس و نفس می زدم.

توی ِ پارک می نشستم و به بازی بچه های کوچک ولی بزرگتر از کودک ِ نیامده ام نگاه می کردم و زنی که کنار دستم نشسته بود می پرسید : به سلامتی کی فارغ میشی ؟ لبخند می زدم و مثلا تاریخ می گفتم و او شروع می کرد از خاطرات زایش ِ و رویش ِفرزندش می گفت و هشدار می داد که چه کنم و میان صحبت هاش هواسش می رفت پی ِ فرزندش و فریاد می زند : مواظب باش مامان .

می رفتم لباسهای کوچکش را با شوق هزار بار و چند بار نگاه می کردم و فدای ِ قد و بالای نیامده اش می شدم .و هی روزهای نیامده را می شمردم که ببینم کی سر می رسد وقت فراغ و توی دلم می گفتم : کی می آیی پس مادر ؟

میل ِ مادری ام دارد طغیان می کند .گمان می کنم نیاز ِ شدیدی دارم کودکی را در آغوش بکشم و ببویمش و اصلا یادم نیاید چرا این همه سخت گذشت روزهای ِ رفته . گمان می کنم هر دختری و هر زنی نیاز دارد موجودی را بغل کند که از بطن ِ خود اوست . انگار کن از همه ی عالم ِ غیب و ناگفته های ِ دلت خبر داشته باشد .اصلا هر زنی نیاز دارد کسی مادر صدایش کند .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
تگ ها :