..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

مادر کلافه است ، خسته شده از گریه های ِ مداوم من ، از بی قراری هایم ، حق دارد . مادرها نمی توانند ببیند غم ِ توی ِ چشم های ِ بچه هایشان . 
می گوید : چرا اینطوری نفس می کشی مامان ؟ صدات چرا از توی ِ حنجره ات بیرون نمی آید . 
_ غمگین که باشم نفسم تنگ می شود ، صدایم به خس خس می افتد ، سرفه های ِ به یادگار مانده از کودکی ام برمی گردد _
می گوید : آدم که نتونه درد بچه اشو دوا کنه به چه درد می خوره . 

امروز بابا یک چیزی گفت که دلم ریخت ، گفت : معصومه سه ساله  گریه می کنه ، چرا گریه هاش تموم نمیشه.

خدایا من تاب ِ امتحانت را ندارم . من تاب ِ این غم را ندارم ، ظرفیت ِ من را که می دانی خدایا . 

کمک کن مرا . کمک کن . برای ِ تو که کاری ندارد . میسر کردن کارهای ِ غیرممکن برای ِ تو که کاری ندارد خدای من . میسر کن ، آسان کن . دلم دیگر تاب ندارد

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱
تگ ها :