..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

اگر در باز بود و باز پرنده ! پس در پرنده است ...

قبل از ق.ن:روزت مبارک پدرم .

 آنقدر پیر شده ای ، آنقدر خانم شده ام که بدانم ،  که بدانی که می دانم ، در رگه های پیشانیت  ، در گودی زیر چشمهات ، در سیاه و سفید موهات دلهره هایی بزرگ جا دارد. آنقدر زندگی کرده ایم که معنی سکوتت را بفهمم ، سکوتی که جزیی از من است ، شرمنده که زود بزرگ نشدم ، شرمنده که خانوم خوبی نشدم ،هیچ وقت دختری نکردم برایت هیچ وقت . همیشه آنقدر تنها بودم آنقدر فریاد زدم تنهایم بگذارید که دورت کردم ، که دور شدم .ببخش . می دانم که این حرفها هیچ وقت رو در رو زده نخواهد شد.

 ... ِ عزیزم روز تو هم مبارک.

 

ق.ن : موهایم بلند شده ، دستم از پریزهای برق تجاوز می کند، ناخن هایم را بلند می کنم .حالا خودم می توانم رنگ ِ لاکم را انتخاب کنم .
از همه ی اینها گذشته دیگر برای قصه خواندن به مادر محتاج نیستم آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم زندگی خودش قصه است .
همین روزها فکری برای موهام خواهم کرد ، شاید بشود با کوتاهی موها کمی بچه تر شد . شاید !

 

 

 

بیا پر بگیر

من خوب می پرم

دستت را به من بده با هم بپریم

نترس

دست در دست

اگر هم مُردیم با هم خواهیم مُرد

در آغوش هم

خانه ی آخرش جهنم است

یعنی خدا به جهنم سر نمی زند هرگز ؟

شاید سر بزند

و به پرهای نداشته امان دلش بسوزد و ...

شاید ...

بهشت و جهنم را بی خیال

پریدن را بچسب ،

چسب بالهات را مواظب باش !

 

 

پ.ن : نماز احتیاط نخوان ، خدا در همین نزدیکی است ، خودش می داند چقدر نماز خوانده ای !

 

 

به قول درویش مصطفی یا علی مددی

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤
تگ ها :