..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

بی تابم ، بی قرارم ، دلم تاب ندارد ، قرار ندارد. می روم دراز می کشم اشکم گوله گوله می جوشد از اطراف صورتم می چکد روی بالش .
می روم طبقه ی پایین هی صدا می کنم فاغث یا غیاث المستغیثین ، هی هق هق می کنم . 
مامان می آید مرا می آورد بالا ، می گوید : اینجا گرمه مامان جان ، بیا بریم بالا .
از پله ها که می آیم بالا دلم پایین می ماند . احساس ِ آدمی را دارم که پرتش کرده اند ته ِ یک چاه عمیق و حالا دارند استخوانهایش را می کشند بالا 
همینقدر دردناک
من دلم را ، از تو 
از خود ِ تو می خواهم خدا

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳
تگ ها :