..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

رنگ چشم های ِ آفتابیش

تکیه داده بودم به طارمی ِ های ِ ایوان و دستهام را گذاشته بودم پشتم .دیگ ِ سیاه ِ شده ی رب روی ِ جمعیتی از چوبهای سوزان قُل قُل می زد . حبابهای ِ قرمز روی دیگ قلپ قلپ می ترکیدند ودوباره متولد می شدند . آب ِ توی حوض رنگ قرمزی گرفته بود که رفته رفته صورتی می شد .مهناز دوباره خون دماغ شده بود و داشت سر و صورت خونی اش را می شست . عادت داشت توی ذل آفتاب بایستد و خیره شود به خورشید . علت این کارش را نمی فهمیدم . نگران ِچشم هاش بودم . می ترسیدم رنگ سیاه چشم هاش توی آفتاب برود . آخر مامان همیشه میگفت لباس مشکی ها را نباید توی ِ آفتاب پهن کرد ، بور می شود . من مهناز ِ بور دوست نداشتم .مهناز ِ موسیاه ِ چشم سیاه دوست داشتم .
صلاة ظهر بود . از مسجد صدای اذان می آمد . رفتم توی کوچه . زنها دسته دسته ، با بقچه ی چادر نماز و سجاده اشان می رفتند سمت مسجد . گاری ها کم کم می آمدند حوالی مسجد که وقت ِ تمام شدن نماز به زنهایی که از مسجد بیرون می آمدند میوه و سبزی بفروشند .
دلم تاب ِ دیدن این همه آدم و این همه ولوله را نداشت . همیشه ازداحام آدمها حالم را بد می کرد . شلوغی را دوست نداشتم .دوباره کشیده شدم توی ِ حیاط وخیره شدم به آتفشان ِ توی دیگ رب . مامان نمی گذاشت خیلی بروم جلو . می گفت دود ِآتش به سرفه می اندازتت . موهام را دوتایی بافته بود . وقتی به سایه ی خودم روی زمین نگاه می کردم به خرگوش ِ خسته ای می مانستم که گوشهاش از زور ِ ناتوانی آویزان است. مامان بلند شد دست مهناز را گرفت و از توی آفتاب کشاندش توی ِ اتاق . مهناز بی زبان بود . با کسی حرف نمی زد . یعنی نمی توانست حرف بزند . توی بچگی هایش از یکچیزی ترسیده و دیگر حرف نزده بود . من هیچ وقت نفهمیدم از چی ترسیده بود . تنها کارش این بود که زل بزند به خورشید .
رفتم توی اتاق پیش مهناز که حالا دراز کشیده بود و داشت لامپ ِ خاموش گلابی شکل ِ سقف را نگاه می کرد ، دراز کشیدم . لابد توی دلش فکر می کرد این شیشه با نور زرد رنگ کودک خورشید باشد .
- مهناز یه چیزی بگم به کسی نمیگی
چه سوال مسخره ای . مهناز که باکسی حرف نمی زد . احساس عذاب وجدان داشتم . روزها بود که این درد مثل یک زخم ناسور داشت کودکی های مرا چرک می کرد . دوست داشتم با کسی حرف بزنم و از این درد ِوحشتناک ِ توی دلم بگویم . از اینکه من خوشحالی همه را می خواهم . دلم به بدخواهی کسی نمی رود . با مادر نمی شد حرف زد . یقین اگر می گفتم مرا از نام ِ فرزندیِ خودش محروم می کرد . چه بسا به امامزده ام می برد و به درخت می بستم که خدا ببخشایدم .بابا که هیچ وقت نای حرف زدن نداشت . همیشه خسته و خواب آلود بود . اصلا دنیا ی ِ سنگینِ پدر حرفهای ِ مرا می فهمید ؟
_ مهناز من تو رو خیلی دوست دارم
هنچنان خیره به سقف بود . هیچ وقت هیچ عکس العملی به حرفهای دیگران نداشت . انگار که در جهان ِ دیگری زندگی می کند . ته ِ چشمهای سیاهش همیشه غم بود .
_مهناز من مامانو هم خیلی دوست دارم
یک چیز تلخی آمد ته گلویم . به گمانم از دلم رد شد و آمد آنجا نشست توی گلویم . که نگذارد حرف بزنم . گرمی ِ سوزناکی گوشه ی چشم هام دوید .
_ مهناز من دعا کردم تو بمیری . مامان شبا گریه نکنه به خاطر مریضی تو .مهناز به خدا من خیلی دوسِت دارم . تو اگه بمیری برای خودت خیلی بهتره .
و اشک از دو سوی ِ چشم هام ریخت روی ِ گلهای ِ فرش . دست خودم نبود این طور دعا کردنم . طاقت درد کشیدن مادرم را نداشتم ، طاقت غم های ِ ناگفته ی مهناز را نداشتم .
مهناز سرش را برگرداند طرف من . صورتش خیس بود . رنگ ِ سیاه چشمهاش داشت می رفت ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :