..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

پیازها

فین فین می کردم . اشک از چشم هام سرازیر بود . پیازها خیلی تند بودند." فریده  زود باش اون پیازا رو بده ." صفیه خانوم داشت از آن طرف حیاط طلب ِ چند کیلو پیاز خورد شده می کردکه بریزد توی روغن داغ و کیف جلز ولزش را ببرد . اصلن لذتی دارد این شنا کردن پیازتوی روغن . بگذریم به خیالش کلفتی می کردم برایش . شش کیلو پیاز ریخته بود زیردست ِ من و انتظار داشت به همین زودی تحویلش بدهم . اصلن اگر به خاطر ...استغفرالله . نمی گذارند دهان آدم بسته باشد که . از صبح هی چپ و راست رفته خرده فرمایش تحویلم داده بود . مامان هم این گوشه نشسته بود هی چشم غره می رفت که معنی اش می شد پاشو بریم خونه ورپریده ی چش سفید . بعد نگاهش را می گرفت و با صغراخانوم مشغول صحبت های پچ پچی ِ مرموز می شد .
_ : فریده جون بی زحمت اون سبدو بده به من سبزیا رو بذارم توش
ملیحه بود که با ناز ِ خاصی می گفت فریده جون و پشت چشمی برای صغرا خانوم که هفته ی پیش دعوایشان شده بود نازک می کرد .
سبد را دادم دستش و بلند شدم پیازها را ببرم برای ِ صفیه خانوم که سرخ کند .
_ : نخود لوبیاش پخته دیگه .
پام توی دمپایی چپه شد و خوردم زمین و خلال های ِ پیاز ریخته شد کف ِحیاط . مامان لب به دندان گزید و مثل لبو سرخ شد . دوید سمت من که چی شد . و یواش و باغیظ در گوشم گفت : دس پا چلفتی ، همیشه آبرومو می بری .
بلند شدم خودم را تکاندم . چیزیم نشده بود . اما شرمساری ِ پیازهای ِ ریخته زخم کمی نبود . صفیه خانوم همان بدو زمین خوردن چشمش را دوخته بود به من و نگاه تحقیر آمیزی انداخته بود که دعا دعا می کردم همه چیز کابوس باشد . حال ِ بدی بود . نصیب کافر نشود .دوست داشتم بنشینم زار زار گریه کنم .
پیازها را جمع کردم بریزم توی سبد که ببرم بشورمشان . مصطفا گفته بود که مادرش از دخترهای ِ فرز خیلی خوشش می آید . لعنت به این دمپایی های ِ مسخره .
سرم پایین بود و کنار حوض مشغول شستن آبرویم توی حوض بودم . پیاز هایِ نفرین شده .
+ : آره صفی جون . ایشالا دفعه ی دیگه قسمت خودت شه با حاجی برین مکه
_ : فاطمه خانوم جون حج من زن دادن ِ این پسره ی ته تاقاریه . بعدش عمری بود ایشالا
+ : ایشالا دفعه ی دیگه پلوی ِ عروسی آقا مصطفی رو بار بذاریم
_ : از شما چه پنهون آقاش که برگرده قراره بریم خاستگاری
+ : به سلامتی کی هست این دختر خانوم خوشبخت
من دلم تالاپ تالاپ می زد . فکر می کردم همه د ارند صدای قلب مرا میشوند . انتظار اینکه اسم خودم را از زبان صفیه خانوم بشنوم داشت دیوانه ام می کرد. ثانیه ها انگار وزنه بستند به پایشان که این همه کند می گذشتند ." آخ .یعنی آقاش تا دوهفته ی دیگه میاد ؟ باید لباس بدوزم . همه ی لباسام بد شده. الگوی لباس زهرا رو باید بگیرم"
_ :راستش مهتاب ، دختر حاج ابراهیم بزاز
با پیازها توی آب ِ حوض شنا کردم ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
تگ ها :