..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

مه لقا

لیمو ها را از وسط قاچ می کردم و می دادم دست خانوم جان . نشسته بود یک پایش را دراز کرده بود و آن یکی پایش جمع بود . لیموهای نصف شده را سر ِ کلاهک ِ قله مانند آبمیوه گیری فشار میداد و آب ِ لیموها می ریخت توی پارچ ِ پلاستیکی ِ قرمز ِ آبمیوه گیری . پر که می شد خالی اش می کرد توی ِ بطری ِ شیشه ای بزرگ که گلو گاهش خیلی تنگ بود . آقاجان با پیچ رادیو ور می رفت که شیرین بینا واضح تر بخواند . همین طوری گفت : مه لقا بابا پاشو یه شربت آبلیمو درست کن بخوریم . لیموی تازه آدمو مست می کنه .

و من بلند شده بودم رفته بودم توی مطبح . شکر را ریخته بودم توی آب هی هم زده بودم هم زده بودم . دانه های شکر که توی آب می رقصیدند سرم گیج می رفت . دل آشوبه می گرفتم . فک می کردم یکی دست ِ مرا گرفته و به طور مداوم می چرخاندم . می چرخاندم . من جیغ می کشم محلم نمی دهد و محکم تر می چرخاندم . یک هو  ولم می کند . پرت می شوم یک جای ِ نا معلوم . متلاشی می شوم. ... دلم به هم خورد .

شکر را ول کردم نشستم کف زمین . چشم هام را گذاشتم روی هم . دوست داشتم رویا ببافم . مرد ِ توی رویایم سیبیل هاش را آنکارد کرده بود . چشم هاش سیاه بود. قدش بلند بود  . من توی حیاط ِ رویایم ذغال می چرخاندم برای ِ اتو که پیراهن ِ سفیدش را اتو کنم .  مرد توی قاب ِ در نگاهم می کرد . سر به پایین می انداختم از شرم . ذغال که خوب سرخ می شد می آمدم توی  پنج دری ، ذغال را خالی می کردم توی اتو . دستم را نم می زدم توی کاسه ی آب و با یک تکان ِ ظریف چند قطره آب می چکاندم روی پیراهن و اتو را می گذاشتم روی لباس که قطره های آب بخار شود برود هوا . مرد توی رویا می آمد جلو . خیلی جلو . روبرویم .صورت به صورت . لبهایش را می گذاشت روی پیشانی ام . لب به دندان می گزیدم از این خیال ِ وحشی . خانوم جان اگر بو  می برد من چنین خیالات بی شرمانه ای دارم مرا زنکیه ی بی حیا می خواند . اصلن باید بلند می شدم شربت را درست می کردم . این خیال ها خیلی خام بود .

چه کسی عاشق یک دختر لال ِ خیالاتی می شد ...

شکرها دوباره توی آب می رقصیدند . من پرت میشدم به یک جای نامعلوم ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
تگ ها :