..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

از قصه ها

مامان سبزی ها را ریخت توی قابلمه . تو داشتی به من نگاه می کردی که مامان می گفت : قرار گذاشتم واسه فردا شب . خوبه ؟

یک حبه قند برداشتی ، طبق عادت خوب نگاهش کردی . از قند هایی که کناره هایشان صاف بود و سفت بدت می آمد . قند را گذاشتی توی دهنت اما چای نخوردی .داشتی نگاهم می کردی . نگاهت برق داشت . از همان برق ها که مرا دیوانه می کرد
–توی چشم های هر مردی برقی هست که برای ِ زن ِ زندگی ِ آن مرد منحصر به فرد است _

پیازها را پوست می کند : به نظرت چی درست کنم فردا شب ؟ مرغ خوبه با یه جور خورش ؟ یا باقالا پلو ؟

می خواستی یک چیزی بگویی .اما نمی گفتی . می فهمیدم من . هر وقت اینطوری لوس می شدی ، زل زل نگاهت میکردم .تو بالاخره کم می آوردی و خنده ات می گرفت و آخرش حرفت را می زدی . اگر اصرار میکردم بگویی لج می کردی و نمی گفتی . حالا اما تحملم تمام شده بودم . میخاستم بهتبگویم که : بگو دیگه . چی میخای بگی .

به نظرم باقالا پلو بهتره . شیک تره و مجلسی تره . لازانیا هم درست میکنم با یه جور ژله خیلی خوب میشه . مینو اون یکی چاقو رو میدی من . این یکی خیلی کند شده .

میخواستم بهت بگویم که بگو ولی نگفتم .نگاهت کردم . تو خنده ات نمی گرفت . لعنتی بگو دیگه .

زیر گازو کم کن یه هم بزن غذا رو
دو تا دستت را گذاشته بودی زیر چانه ات . هی نگاهم می کردی . حوصله ام سر رفته بود . لجم گرفته بود . می خواستم سرت داد بزنم

مینو کجایی با تو دارم حرف می زنما . یه چیزی بگو . مینو مینو

نگام نکن بگو دیگه

من نیستم مینو . من دیگه نیستم . خیلی وقته نیستم

سبزی های توی آش توی آب می رقصیدند .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩
تگ ها :