..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

عاشقی ها

باب الجواد

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

و داستان از همینجا کلید می خورد . من می روم توی حیاط . باد می پیچد لای چادرم . اذن دخول می خوانم . باد می پیچد لای چادرم . باد می رود توی دلم . باد دلم را زیر و رو می کند . نه باد نیست . یک چیز  دیگری است که دلم را زیر و رو می کند .

اذن دخول می خوانم . تشنه ام .عطش عجیبی دارم .از آبخوری های ِ توی حرم آب میخورم . صبح است . باید بروم نماز صبح بخوانم .صبح صبح صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

و هواسم میرود پی ِ او که رحیم است .

همین که می گویم بنام خدایی که مهربان است و بخشنده دلم قرار میگیرد . اصلن فکر کرده اید که چه شروع خوبی است

نماز را سلام میدهم

باید بروم . کارگردان پلان های زیادی را به عهده ام گذاشته .

توی ِ دلم هزار تا آرزوست که آمده ام اینجا  دنبالشان . گفته اند اینجا سرزمین آرزوهای دست نیافته است .

صدای نقاره خانه می آید.

کشیده میشوم به سمت صدا . صدا قشنگ است . مردها تبل می زنند . دلم کَنده میشود .

مرد میخواند : ای حرمت ملجأ درماندگان

درمانده میشوم . مچاله میشوم . صدا می آید . بلند میشوم . اشکی می لغزد . لبخند می زنم . صبح است . صدا می آید و آرام است . همه جا آرام است  . کبوترها دانه بر می دارند . صحن ها را راه میروم . گوهر شاد . یا ستار . یا رحمان .

دعا می خوانم . بغضم را با آب قورت می دهد . چقدر آینه . هوم . نفس می کشم . باد صبح ِ آرام می زند توی گوشم . هواسم به سنگ فرشهای ِ حیاط حرم است که بترتیب رویشان پا بگذارم . چه هوای ِ این قسمت از زمین فرق دارد . بهشت . آدمها چقدر خودشانند .

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

باید خداحافظی کنم . من آدم خداحافظی نیستم . سلام

شاید روزی دیگر . با امید

معصومه

+

زهرای عزیزم آمده بود هم پای من شود . همه ی صحن ها را بگردد . دیوار ها را بو بکشد . برای من حرف بزند و من توی آرامش کلامش غرق شوم .

ممنون دوست ِ خوب ِ روزهای ِ سخت .

من به فان مع العسر یسرای زندگی تو ایمان آورده ام .

+

همه ی شعر را می گذارم توی ادامه مطلب . شاید دلتان کشیده باشد که بخوانیدش

 


تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

نیست دیگر به خرابات،خرابی چون من

باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد

 

حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند

زخم و بر زخم،نمک پاشد و مرهم ببرد

 

آن که بر دامن احسان تو اش دسترسی ست

به دهان،خاکش اگر نام ز حاتم ببرد

 

زنگ چل ساله آیینه ما گر چه بسی ست

آتشی همدم ما کن که به یک دم ببرد

 

رنج عمری،همه هیچ است اگر وقت سفر

رخ نماید که مرا با دل خرّم ببرد

 

من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قدر

که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد

 

جان فدای دل دیوانه که هر شب بر ِتوست

کاش جاوید،بدان کوی،مرا هم ببرد

 

ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!

نیست غم،دوست اگر نام مرا کم ببرد


عماد خراسانی

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
تگ ها :