..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

دستهام را برمی دارم ، می برم می شورمشان . ناخن هاش را سوهان می کشم . لاک می زنم . به یکی از انگشتهای دستم یک انگشتر می کنم و می آورمشان اینجا . بهشان می گویم حالا که این همه بهتان رسیدم بیایید چیزی بنویسید . دستهام ولی مات مات مرا نگاه می کنند . انگار که احمقی را نگاه می کنند .

خب حق دارند . تا حالا کسی دیده دستها بدون احساس (حالا نمی گویم بدون مغز) چیزی نوشته باشند ؟ عوض اینکه به دستهام برسم باید بروم دلم را پیدا کنم بیاورمش .

راستی برای دلم چه کار باید بکنم که به راه بیاید ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
تگ ها :