..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

از میان این روزهای ِ منتظر

صبح لباس می پوشم و میروم دانشگاه . بعد از مدتها تصمیم می گیرم با اتوبوس بروم و خدا خدا می کنم همکلاسی های ِ آشنا را نبینم . می روم حذف و اضافه با اینکه می دانم بی نتیجه است . اما می روم و دست خالی برمیگردم .

میرسم خانه ، ناهار ماکارونی ای که دیگر دوستش ندارم می خورم . و تعجب می کنم که چرا دیگر ماکارونی دوست ندارم . بعد می نشینم جزوه ی نداشته ی هفته ی اول دانشگاه را تکمیل می کنم و خودم را مثل دانش آموز کلاس اولی تصور می کنم که روز اول مهر مشق می نویسد .

چشم هام خسته اند . تصمیم می گیرم بخوابم . دراز می کشم و چادر نماز ِ مادرم را می کشم رویم . سرما می دود زیر ِ سنگینی ِ خوابم . توی خواب و بیداری خواهرم و پدرم بحث می کنند که کارت عابر بانک ِ پدر توسط خواهر گم شده است . اعتراض می کنم که می خواهم بخوابم .

می خوابم و وقتی از خواب بیدار می شوم کسی خانه نیست . غم از لابلای ِ چشم های ِ نیمه بازم می دود تو . انگار که منتظر بوده . خانه ی خالی ، هوای ِ سرد ، عصر زمستان و چشم های ِ منتظر همگی هجوم می آورند به احساسم .

بلند می شوم ، می گویم توکلت علی الله . و به خدا دوباره میگویم همه چیز را سپرده ام به خودت . خودت درستش کن ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
تگ ها :