..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

روز دانش*جو که نه شب ِ دانش*جوست

دستش را می گذارد پشتم و می گوید هی . بر می گردم . هست اما نیست . وقتهایی هم شده که نباشد اما باشد .

دستش را می گذارد پشتم ، می خواهم برگردم اما نمی شود . توی رختخوابم کش می آیم.تخت کوچک می شود اما . مامان صدایم می کند . بوی چوب ِ خیس می آید . بوی ِ باروت . جنگ است یا جنگل ؟

بوی خون ...

دخترها جیغ می کشند . فریادی که نه از سر شوق ، از ترس ...

پسرها می دوند . مسابقه است . مسابقه ی زنده ماندن . و جایزه اش آ.ز.ا.د.ی .

بچه ها سنگ دارند . یکی گفت این سنگها نا مشروع اند . و من فکر کردم سنگهای ِ کشور همسایه چرا حماسه اند ؟؟؟

پسر گفت بدو ...

دختر گفت بدو ...

اما من نمی توانستم . من دویدن را یاد نگرفته بودم . باید می ماندم . باید جزئی از زمین می شدم . نشدم . جزئی از هوا شدم و توی ذره های هوا همه ی این بوها بود . بوی آ.ز.ا.د.ی . و بوی ِ خون ِ تازه می داد ...

+

آ.ز.ا.د.ی را با نقطه جدا می کنم به رسم ِ سرزمینم که همیشه ِ زخم های ِ آ.ز.ا.د.ی عذابش داده . که هیچ وقت این پنج حرف کنار ِ هم نیامده اند .

+

می گویند ننویسم . مادرم گفته ننویسم ، می گوید نامحرم زیاد است خودت را قاطی بازی نکن . مادرم اما نمی داند ما مردم ِ عادی خود ِ بازی هستیم . بازی که نه خود ِ حماسه ایم ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
تگ ها :