..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

جمعه را زیر رو رکن... بگو نیاید این دنیا جای او نیست

 

ق.ن: این پست جنبه ی ادبی ندارد

 

 

 

 

 

 

صبح جمعه دلت می خواهد بیشتر بخوابی چون شب قبلش تا دیروقت بیدار بوده ای. اما پدر تلویزیون را روشن می کند و صدایش را بلند . با خواهرت می آیند بالای سرت و نمی گذارند بخوابی . به هر زحمتی است از خواب بیدار می شوی . می روی پای بساط صبحانه  ، عطر چای هل دار مخلوط به کمی دارچین رخوت خواب را ا ز سرت می پرد . یک لیوان بزرگ چای تلخ می خوری . تلخ ِ تلخ

مادر هی اصرار می کند یک لیوان شیر بخوری اما تو حالت از دیروز دوباره بد شده و میل به غذا نداری . ریه هایت پر است از هوایی که له له می زنند که در باز دم نفست اولین باشند . اما انگار چیزی توی ریه هایت گیر کرده است که نمی گذارد . نه ناراحتی نه خوشحال . نه خوشی نه ناخوش . می روی پای نت که به شدت معتادش شده ای ، به وبلاگ های که زیاد دوستشان داری سر می زنی و کامنت می گذاری . کامنت های خودت را چک می کنی .تنهایی ، کسی در خانه نیست و مادر سفارش کرده بعد از ماهها غذای امروز را تو آماده کنی . می نشینی پای بساط خطاطی ات و هی به حال ِ نا خوشت گوشزد می کنی که اذیتت نکند که سرمشقت را خوب بنویسی . دلت تنگ می شود . هوای یه جای بکر و سر سبز می کنی ، شبیه کوچه باغی که جویی در آن جاری باشد . بنشینی زیر درختی و سایه اش را ببلعی . اما توی این شهر ماتم زده جایی نیست . بلند می شوی خودت را با غذا درست کردن سر گرم می کنی . مشغول فکر و خیالاتی و همچنان توی آشپز خانه مشغولی و با خودت فکر می کنی من خانم خانه ای خواهم شد که آشپزخانه اش می شود سنگرت . ناگهان سرت گیج می خورد و احساس می کنی یک مایع غلیظ  روی لبهایت سر می خورد . دست می زنی به بینی ات و گرمای خون را احساس می کنی . جلوی آینه به خودت نگاه می کنی و عجیب است که از دیدن خون دلت نمی لرزد حتی دوست نداری که پاکشان کنی . سرانجام صورتت را می شویی .

نصف روز جمعه می گذرد و تو باز هم میلی به خوردن نداری حتی غذایی که خودت درست کرده ای . همچنان مشغول سیر در اتصالات سرمشقت هستی . یکهو دلت هوای وبلاگ این روزهای سلماز می کند و آهنگ دلنشین اش را . می روی دوباره پای نت . مطلب شب آرزوهایش را یک بار دیگر می خوانی و دلت هوایی می شود و بغض . برای زهرا که در مشهد کامنت می گذاری که دلت صدای نقاره خانه می خواهد .

نفست دیگر بالا نمی آید و به سرفه افتاده ای و تلاشهای ... در راضی کردن تو برای رفتن پیش دکتر بی نتیجه است و همچنان مصرانه این درد کهنه را با خودت به دوش می کشی . احساس می کنی اگر این درد از تو جدا شود فاجعه ای رخ خواهد داد . هر نفسی که می کشی به نفس بعدی اطمینانی نداری و . درد توی قفسه ی سینه ات موج می زند و تو هم چنان دلت تنگ است . یک لیوان دیگر چای می خوری چقدر دلت هوس قهوه های باران را می کند دلت می خواهد بروی پشت میزهای طرح چوبش بنشینی همان صندلی که به بیرون اشراف دارد . بوی قهوه توی وجودت بپیچد و توی خیالاتت غرق شوی . اما بر خلاف جمعه های دیگر توی خانه می مانی بازهم تنهایی و حتی خوابت هم نمی آید مثل همیشه . بازهم آهنگ مخصوص سلماز را گوش می دهی و عصر است که در خانه ی تو پیچیده است . باید بروی برای خودت جایی در گورستان شهر رزو کنی . شنیده ای این روزها قبرها گرانتر از خانه های دنیوی اند.

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

 

 

 

 

 

پ .ن:ناراحت نباش ، من زنده ام و روی پاهایم ایستاده ام . این پست فقط یک دلنوشته بود

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
تگ ها :