..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

تو رب النوع هر چه عشق ، هر چه عاشقی ...

زمستان است ولی انگار که نیست . انگار که نیستم . انگار که نیستی . رفته بودیم بیرون . دستم را گرفته بودی . نگاهت می کردم . تو توی دلت ناراحت بودی . که من چرا نیامده بودم . هم حق می دادی و هم نمی دادی . گفته بودی دلت پر است . دل من هم پر بود . اما نه از تو . از خودم . گفتی و گفتی . دلم می خواست خالی شوی . حرف نمی زدم . بعد انگار که خودت فهمیده باشی که نباید ، دل ات ، دل ام ... گفته بودی آدمهای دیگر محرم نیستند و حرفت را فقط به من ... . گفته بودم حرفم را . نگرفته بودی .باران باریده بود . بوی نم نمی آمد . بغض کرده بودی . گفتی معصومه تو خوشبختی . گفتم تا به حال هیچ وقت اینقدر خوش بخت نبوده ام . دستت را گرفته بودم انگاری . گفتم تو چی ؟ بغض کرده بودی . بغض ... نتوانستی حرف بزنی . آرام گفتی خیلی ...

اینها را من نوشته بودم ، باورت می شود . اینها راکه نوشته بودم لحظه های ما بود . کمی کمتر از دو سال پیش . یک روز بارانی بود . توی تاکسی بودیم . آن وقتها تو ماشین نداشتی ، آن آپارتمان چند طبقه را نساخته بودی . تازه از سربازی آمده بودی . هیچی نداشتیم ، به غیر از هم .من بچه تر بودم . حتی ابروهایم را بر نمی داشتم . خیلی عاشق بودیم . هفته ای دو ، سه بار پیاده راه می رفتیم . یک مسیری داشتیم که عشق بود . همه چیزش . حتی توی این شهر بی درخت ، پر بود از درخت ها و خانه باغ ها . تو بعضی وقتها حساسیت ِ مردانه ات گل می کرد ، من اذیتت می کردم و لذت می بردم از این که تمام توجه تو معطوف به من است ، لج می کردم گاهی ، تو بغض می کردی از سرکشی ام . آن وقت توی چشم هات نگاه می کردم دست از لج بازی بر می داشتم ، پر از عشق بود آ نگاه ها . یک مانتوی سبز داشتم که آستینش خیلی کوتاه بود . بالاتر از آرنجم . بعد تو دوستش نداشتی . غیرتت دست می انداخت دور گردن عشق ات و با هم دعوایشان می شد. می گفتی نپوشم این را . من اما می پوشیدم . دوستش نداشتم اما می پوشیدم که غیرتت را نشانم بدهی . من دختری بودم که در همه سالهای زندگی ام هر کاری خواسته بودم کرده بودم . در خانواده ی کوچکمان یک قدرت مطلق به حساب می آمدم و نمی دانم چرا از این حساسیت و توجه زیاد تو لذت می بردم یک جور زیادی . من یک دختر وحشی بودم ، هستم . دستم را می گذاشتم توی جیب سوئیشرتت و خیلی خوب گرم می شد . شعر می خواندم برات و تو هم . من نجمه زارع تو دکتر براهنی . از عباس معروفی ، از آیدین ، از سورملینا . از من ِ او .  یادت هست وقتی فهمیدی قهوه دوست دارم برایم قهوه جوش خریده بودی . یادت هست رانی می خوردیم توی خیابان و چه قدر خوشمزه بود . یادت هست ....

اگر بخواهم بگویم یک لیست میلیونی دارم از این یادت هست ها ...

داشتم می گفتم آن روز توی ِ تاکسی آن حرفت ، آن لحظه تو ذهنم ثبت شده .

خواستم بگویم بعضی روزها جاودانه می شود ، جاودانه می شویم ....

خواستم بگویم من از اینکه دختری هستم که یک عشق ناب را با تمام وجودش حس کرده به خودم می بالم .

ممنون .

به خاطر همه ی لحظه های عاشقی ممنون

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
تگ ها :