..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

قدر

خورشید جان !

منتظر بودی بیایی بنویسم از قدر . از خودم ، از خود ِ پر گناهم . نوشته بودی قدر 88 چیزی نوشته بودم که اینجا ماندگارت کرد . خورشید جان اصلا می دانی چیست ؟

بگذار یک اقرار کنم . 88 برای من یک سال ِ عجیب بود . سالی که انگار از زندگی من جداست . سالی که من پر بودم از التهاب . پر بودم از تب و رنج . رنجی که شادی آور بود . خیلی سعی کردم بیایم دوباره پست بنویسم . از خدا بنویسم . از خودم بنویسم . اما نشد . انگار این معصومه دیگر آن معصومه ی دو سال پیش نیست

آن روز که این پست را نوشتم پر بودم از .... . یک دوره ی جدید را می خواستم _ می خواستیم _توی زندگیم آغاز کنم . رفته بودم دعا کنم که خدا ببخشدم و به من لیاقت بدهد که خوشبختی را ...

پر بودم از تنشی عاشقانه میان خودم ، خدا و زمین . من آن شب یک چیز بزرگ از خدا خواستم . نشد که بشود . امسال باز هم می روم .
شاید که معجزه ای ...
شاید که راهی ....

شاید دوباره بیایم بنویسم خورشید ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ ها :