..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

می گوید : این جوری من گریم می گیره ها ...

و به چشم های خیس خودم در آینه نگاه می کنم که خیلی وقت است خشک نیستند که خیلی وقت است نمی خندند این لبها ...

دارم تمرین سکوت ُ تحمل می کنم و توی دلم می گویم : تف بهت زندگی

بعد الان یک بغض گنده گیر کرده است توی گلویم و سرم درد گرفته . و اشکهای من بسیار یاغی اند ...

اصلا به جهنم که آماده بودم بیایم شما را ببینم ...

اصلا به جهنم که رد سیاهی روی صورتم باقی می گذارند این اشکها ...

اصلا دل من به جهنم

اصلا همه ی دنیا به جهنم

آدم وقتی دلش گرفته باشد یک دنیا حرف دارد که بگوید برای کسی و درست در همان موقع است که هیچ کس نیست حتی اویی که باید باشد . و آن وقت است که می نویسد و می نویسد و می نویسد و با بغضش نفس هاش را هم قورت می دهد . درست همان دم ، همان ثانیه انتهای بی کسی است . همان لحظه مرگ جوانی است ...

 

پ.ن : این نوشته برای چند هفته پیش بود ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها :