..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

و از آن زمانی که گفتم دلم زندگی با دغدغه می خواهد خدا آن چنان دغدغه های عظیمی برایم قرار داده که شبها بی گریه به خواب نمی روم و روزهایم بی بغض شروع نمی شود . و اگر می دانستم آن روز درهای رحمت تو تا این اندازه باز است مطمئن باش آرزوی دیگری می کردم .

خب از اینها که بگذریم تنها کسی که می داند توی دل معصومه چه خبر است خودت هستی . خودت آن نشانه ها را گذاشتی جلوی راه . و خوب هم می دانم که این دغدغه را الکی ندادی که . یک گیری توی کار من بود که نمی فهمیدم چیست و تو این نشانه ها را گذاشته ای که لابد من بفهمم کجای کارم ایراد دارد . هر چند هنوز هم نمی دانم مشکل کجاست . شاید می خواهی بِبُرم از این قید ها و بندها و شاید هم می خواستی بگویی هی ! مخلوق من ! آنقدرها هم که تو فکر می کنی دنیا قشنگ نیست ، آدمها قشنگ نیستند . من خودم این زمین و آدمهایش را خلق کرده ام و می دانم که چیستند .

بیا نشانه ها را کنار بگذار و بگو چه بلایی سر ِ دلم آمده .

+

چشم های پف کرده را ، دستهای لرزان را ، بغض های جویده را چگونه باید تحمل کرد . آه !

من دیگر آن قدر حرفه ای شدم در بی صدا گریه کردن که خودم هم صدای خودم را نمی شنوم .

من برای نبودن تو چه اشکها که می ریزم و تو چه بی رحمانه در خیال چشمان وحشی دخترک

که م ر ا دوست ... دوست ...

دوست ...

من دشمن ترینم برای خودم از همه کس

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧
تگ ها :