..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

عالی است آنچه در سکوت است ...

ق.ن: ردِ چای که ازمویرگ های مغزم می گذرد دلم یک چیز مست کننده می خواهد ، خسته ام ، عصبی ام و هیچ چیزی آرامم نمی کند نه دم کرده ی گل گاو زبان و نه دود سیگاری که در هوا پیچ بخورد . همه ی دنیا را با خودم به لجن خواهم کشید شاید ، عصبی ام ، خسته ام و به هر چیزی که این روزها در برابرم می بینم لگد می زنم . صدای جیغ ماشینها وحشی ام می کند .دلم می خواهد فریاد بزنم و خودم را پرت کنم وسط رودخانه ای که هیچ کس نداند کجا باشد .

دلم می خواهد چشم هایم را ببندم گوش هایم را بگیرم و برای مدت طولانی حرف نزنم ،

دلم برای ... می سوزد که مجبور است من ِ دیوانه را تحمل کند ، تنها به خاطر اینکه عاشق شده است .

 

 

 

 

 

 

 

رد ِ چشم هات

از پشت گیلاس ِ شرابم

دچار اعواج می شود

مثل فردا

مثل فردای ِ فردا

....

سرگیجه را می بلعم

من از انعکاس رسانه ها گذشته ام

و در شهرت بوسه هایت

محو ِ لذتی تاریخی ام

...

شاید من بمیرم

و تو از جو ِ خاطره هایم

تخت خوابی را بیاد بیاوری

که هر گز دونفره نشد

...

فردای دیگری هم هست

همین که من از مستی غلت بزنم

و در فراوانی روزمرگی ها

به شرابی فکر کنیم

که قیمتش بالا رفته است

...

فردا

یا فردای ِ فردا که بیاید

 تو هر روز بی بهانه

به من لبخند خواهی زد

حتی اگر

روی بالشت

جای موهام  نماند

 

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦
تگ ها :