..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

دخترک 17 یا 18 ساله است . دارد برایم از یک خواننده ی خارجی می گوید که بلد نیست تلفظ اسمش  را حتی . که اصلا صدایش را نمی شناسد حتی . 

می گویم سبکش چیست ؟ این را هم نمی داند . اصلا نمی داند سبک چیست . بی خیالش می شود .

لابد فکر کرده بود من حالیم نیست این چیزها .

با آب و تاب  تعریف می کند از دوست پسر 20 ساله اش . و لابد فکر می کند خیلی مرد است . شاید هم باشد . می گوید اگر ازدواج کنم چنین می کنم و چنان . درس و دانشگاه و کار تعطیل می شود و میروم بخور و بخواب .

با لحن خاصی رو به من می گوید : تو چرا درس می خونی ، چرا ازدواج نکردی تا حالا؟

می خواهم جوابش را بدهم اما  دنیایش خیلی کوچک است . هر چه بگویم برایش نامفهوم است. از نسل دخترکانی است که به نوای شجریان اه اه می گویند و ضعف می روند برای ساسی مانکن ها و تتلوها و ... . از نسل دخترکانی که نه حافظ می شناسند نه مولانا . که با مارک های تقلبی کفش هایشان پز می دهند . عاشق پسرهای مو سیخ سیخی هستند . که اصالت و هویت برایشان معنی ندارد .

جوابش را نمی دهم . و آرزو می کنم آرزوهای محقرش بزرگتر شوند .

*قصدم توهین نیست به دخترهایی که علایق بالا را دارند . و نه حتی پسرها .که اصلا حرفم علایق آدمها نیست .  حرفم این نیست که همه باید علایق یکسانی داشته باشند . حرف من حرف بی هویتی است و اصالتی که دارد به باد فراموشی می رود .

به نظرم هدف های کوچک آدم های کوچک می سازد .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦
تگ ها :