..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

باز مرثیه غروب جمعه تکرار میشود . باز دلتنگی ِ بی امانی که درمانش مثل کش در می رود .

دلم هوس قهوه می کند . صبر می کنم مادرم برود تا تنهای تنها شوم . بعد یک آهنگ ِ خاص ِ غروب جمعه را پلی کنم و با قهوه گریه کنم .

چقدر این دنیای بزرگ کمبود آدم دارد . چه قدر کم است آدمها که من دلتنگی هایم را اینجوری نَجَوم ، که با کسی قسمت کنم این دیوانگی ها را . یا نه حداقلش این که هم پای قدم زدن باشد که این غروب های لعنتی پاییز را یک جوری دک کنیم .

چرا حالم خوش نمی شود پس ؟

به این نتیجه رسیده ام که هر کس سرنوشتی دارد . و سرنوشت آدمهای تنها تنهایی است . تنهای ِ تنها .

 

چند ساعت بعد نوشت :

وقتی نه موسیقی آرومت می کنه نه گریه ، نه قهوه ، اون وقت باید چه غلطی کنی ؟

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
تگ ها :