..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم ...

ق.ن :

نه دیگر فایده ای ندارد

دیگر پایان هیچ شب سیاهی ، سپیدی روز نیست.

دیگر ، دیگر

چقدر دلم تنگ است

چقدر دلتنگم

بعضی آدمها دونده های خوبی هستند اما خط پایانی ندارند که قهرمان باشند .

گاهی وقتها همه چیز به هم می ریزد و آدم توی این به هم ریختگی گم می شود

و این روزها تنها چیزی که آرامم می کند همان لیوان ِ آب پر از قرصهای خواب با د ز بالاست.
پتو را روی سرم می کشم ، چقدر این فضای تاریک زیر پتو را بی نهایت دوست دارم . به این فکر می کنم که بروم توی اتاق در را از پشت سر قفل کنم . توی لیوان آبم قرصهایم را خالی کنم . زنگ بزنم به سهیلا خداحافظی کنم ، زنگ بزنم به .... بهش بگویم که شرمنده که آخرش شده شرمنده که اخرش کوتاه بود ، من باید قهرمان شوم ، خط پایانم همین جاست بعد خداحافظی کنم ، دیگر که کسی را ندارم خداحافظی کنم . موبایلم را ریست کنم . گوشی را خاموش کنم . بروم پشت کامپیوتر یک بار دیگر آهنگ حالا چرای بنان را گوش کنم . کمیل میرداماد را گوش کنم . یک دل سیر گریه کنم . به آخرین چیزهایی که به ذهنم می آید فکر کنم و هق هق بزنم . بعد دراز بکشم ، لیوان را تا ته سر بکشم  پتو را تا چشم هایم بالا بیاورم و بخوابم . یک خواب همیشگی . که نه مادرم بیدارم کند نه با از صدای غر غر برادرم بیدار نشوم یا با صدای موبایلم . همه چیز تمام شود ، تمام ِ تمام و من. همین قدر زندگی هم زیاد بوده است . چقدر خوب می شود ...

 

 

بوی باروت

بوی الکل

بوی سیگار

بوی یک مجنوینت مداوم می آید

شکلات تلخ

قهوه ی تلخ

شربت تلخ

بوی زهر مار می آید

کسی سم آرسنیک ندارد ؟!

دخترک ابرو کوتاه

بوتاکس به لب هایش پاشیده

و کمی برجسته تر شده بوسه گاهش

من اما

یک کنسرو باد کرده می خوردم

تمام جسدم متورم شود

 

 

 

 پ.ن: کاش این نفس لعنتی برود و دیگر بالا نیاید ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
تگ ها :