..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

+

بهار را دوست دارم ، چون اردیبهشت دارد .

+

نشسته ام پشت میز کارم و نمی دانم آیا به آن دلبستگی دارم یا نه . وقتی خیالم از بودنش راحت است از او بیزارم و وقتی میل رفتن دارم دلم برایش تنگ می شود . اما هر چه هست از این زندگی بی خاصیت که روزها را به خستگی شب می رساند خسته ام . دلم می  خواهد گم شوم در رنگ ها و شمسه های تذهیب و روح بیافرینم . که چلیپا بنویسم خیام را . اما همه ی اینها با این میز منافات دارد . و من مانده ام که کدام یک را باید بردارم .

+

دلم تنگ است . می ترسم این بهار تمام شود . می ترسم خورشید ِ تابستان برود و من نفهمیده باشم خودم را . از هوای ابری زمستان و پاییز دلگیر می ترسم . از بی آفتابی می ترسم . می ترسم و قلبم روزهاست که می تپد سریع می تپد .

+

افتخار بزرگی است مست بوسه های تو شدن ای عشق !

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
تگ ها :