..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

* گفت اینکه نوشته ای " و لا یمکن الفرار من  حکومتک " می گویم و می گریزم یعنی چه ؟ برای چه نوشتی اش ؟ 

و همه ی ما آدمها داریم فرار می کنیم . از عقوبتی که خودمان بد رقمش زده ایم و راه فراری نیست . از بدی هایی که چنگ زده و یقه امان را محکم گرفته . از عبور تند ساعتها ... از روزهای ِ نا خوشایند... از طعم تلخ شربت تئوفیلن جی ِ بچگی هام ... از دلی که بیقرار است ... از دختری که عاشق شده ... عاشقی که موهاش بلند شده ... از خواهری  که از آن دختر عینکی خوشش نمی آید و نگران برادرش است ... از برادری که خسته است ... برادی که مرد شده و دلش را گذاشت لب ایوان که من برش دارم ... از بغضی که هر روز بزرگتر می شود و همین روزها  خفه ام می کند ... از این اسفند لعنتی ... از این روزهای ِ آخر ... از همه ی آخرهای دنیا ... از ... از ... .

 

* سر بر سجده گذاشتم و بغضم ترکید .

" یا رحمان " " یا تواب " " یا کاشف الکربات "

 

* از دور آمدی . نشسته بودم روی نیمکت آن پارک کوچک . همان پارک کوچکی که تابستان را منتظر می گذاشت به دیدار من یا تو .

زیادی بزرگ شدیم عزیزم . بیا کمی کوچک شویم . بیا تمام این آجرهای ِ لعنتی را بزنیم و بشکنیم . بیا بچه گی کنیم . من از بزرگی خوشم نمی آید . از بوی پول بدم می آید . بوی ِ اشکهای ِ خودم را دوست تر دارم . بیا بچه شویم . بیا از این آجرها و سیمانها و خیابانهای ِ این شهر کَنده شویم ....

 

* آه خدای من !

قرار ندارم ...

دلم را آرام کن . آرام آرام .

 

*یک نفر دلش برای من شور بزند .

لطفا !

 

پ.ن : زهرا بیا حرف بزن . حرف های تو برای گفتن است نه نگفتن . بیا بگو ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤
تگ ها :