..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

آدم بزرگهای ِ خسته

میز کارم پر از نامه ها و بخشنامه های بایگانی نشده است . توی دستم خودکار فشاری است که از فشار عصبی مدام صدایش را در می آورم . داخلی ام زنگ می زند و می گوید "خانوم آ" می گویم بله و او کارش را می گوید . تلفن را می گذارم . دیگری زنگ می زند . همکارم زنگ می زند . می روم طبقه ی بالا . کارش را راه می اندازم . دوباره می آیم روی صندلیم می نشینم . بازهم تلفن . عصبانی ام از کارهای انجام نشده . زنگ می زنم به قسمت دیگر . تاکید می کنم اگر فلان کار را انجام ندهد مسولیتش با خودش است . خسته ام . سرم را تکیه می دهم به صندلی و چشمهایم را می بندم . دلم می خواهد چشمهایم را باز نکنم . شده ام یکی از این آدم بزرگها. از این بزرگ شدن حال تهوع دارم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
تگ ها :