..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

نشسته ام روی این صندلی هایی که زیرش چرخهای ِ کوچک دارد و کتاب توی ِ دستم است . سردم می شود . خودم را می کشم جلوتر نزدیک بخاری . صدای جوانی های شجریان می پیچد توی گوشم . کتاب توی دستم است و هنوز چند صفحه بیشتر نخواندمش . و تنها نشسته ام کنار ِ بخاری و به آرامشی که نیست فکر می کنم و به بغضی که دلش می خواهد ببارد . احتیاج دارم گریه کنم . خیلی احتیاج دارم که گریه کنم .

گند بزنند این قوه ی تخیل را که همیشه زندگی ام را چند سال جلوتر می آورد جلوی چشمهام .

تنها نشسته ام و به چند سال دیگر فکر می کنم که تنها نشسته باشم روی صندلی و صدای ِ حسرت ِ زندگی ِ نداشته ام را بشنوم . زندگی که هیچ وقت به اشتراک گذاشته نشده

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :