..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

یک مدتی می روم .

نه که سفر بروم . کاش که می رفتم . ولی نه .

باید یک مدتی بروم . این دل ِ لعنتی آنقدر بازی بازی ام می دهد که حالم بد است . خیلی بد است . همه اش نگرانم . همه اش دلشوره دارم . همه اش ...

انگار که باید بروم .

انگار که باید ِ باید بروم .

 یک چیزی روی دلم سنگینی می کند که قدرت را از من می گیرد . هر قدرتی را . و نه می توانم بنویسم . نه می توانم بخوابم . نه می توانم نفس بکشم ...

بغض ها را که قورت می دهم انگار کسی وسط پیشانی ام را نشانه می رود و تیر می کشد تمام سرم ...

انگار که یادم رفته خدا هست .

 

پ.ن : می خواستم یک مدتی ننویسم اما حالا که نوشتم آرام شدم . نمی دانم ... حالا شما حساب کنید شاید مدتی نباشم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها :