..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

دوشنبه ی دیروزم

یک خانه ی قدیمی است . از این خانه ها که چهار طرفش اتاق دارد و حیاط خانه وسط است . توی ِ حیاطش یک حوض ِ کوچک آبی رنگ ساخته اند . یکی دو تا تخت که رویش گلیم انداخته اند هم دور حوض چیده اند . چهارچوب پنجره هایش چوبی و قهوه ای رنگ است . و همین طور در ِ اتاق هایش . چند تا پله را باید بالا بروی تا برسی به در ِ اتاق . از این خانه های ِ قدیمی ِ توی ِ فیلم ها . بعد حساب کن همیشه صدای تار هم بپیچد توی ِ این فضا . پله ها را بالا می رویم با هم . در را باز می کنیم و به استاد سلام می دهیم . استاد مرد ِ مهربان و زنده دلی است که موهای سپیدش چیرگی بیشتر به سیاهی ها داشته . و همان اول ِ کار انقدر با حرارت حالت را می پرسد که خوشت می آید از رفتارش بعد دیگر انگار سالهاست می شناسی اش . از دولت آبادی و هدایت می گویی و فروغ را می شنویم . "اقلیت " را به تو هدیه می دهد استاد و تو با چشمهایت می خندی و من آنقدر خوشحالم که تازه یافتمت دوست قدیمی ِ تازه آشنا .

اینجا نگارستانی است که من بعدازظهرهای دوشنبه ام را تویش مشق می کنم . و اما دوشنبه ی دیروزم ...

دیروز دختری را دیدم که خیلی می شناختمش و او هم . دیروز دختری را دیدم که با چشم هایش می خندید و با دستهایش حرف می زد . دختری که یوتاب بود با قلبی مهربان .برای اولین بار دیدمش و با هم رفتیم به کلاس ِ خوشنویسی ام . و چقدر گفتیم و حرف زدیم و خندیدم . بعد ترش یک کافه پیدا کردیم که به دل می نشست . و تعجب کردیم از منوی ِ نوشیدنی های ِ سنتی و عرقیجاتش . می خواستیم گل گاو زبان بخوریم ها ! و عاشق آن کتابخانه ای شدیم که توی کافه بود . که بدنه اش انگار تنه های درخت بود . از عشق حرف زدیم و از علایق امان .

دیروز یک دوشنیه ی محشر بود یوتاب عزیزم. خیلی خیلی خیلی محشر . دوست داشتم بنویسمش که اینجا بماند . برای همیشه .  

 

پ.ن : هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

         هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

 

"اقلیت _فاضل نظری"

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها :