..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

*تنها چیزی که دلم را صاف می کند نوشتن است . مثل یک صافی که چای را از خودش رد می کند ...

*صبح توی تاکسی که می نشنیم زنی روی صندلی جلو کنار راننده نشسته است در همان مسیر کوتاه آنقدر با راننده حرف می زند که می فهمم در یک مطب دندانپزشکی تا دیر وقت کار می کند . اهل میانه است . یک بچه دارد . از همسرش جدا شده است . دنبال مدارک طلاقش است چون می خواهد دوباره ازدواج کند . و پی ِ یک خانه می گردد . پدرش تاجر فرش بوده و ....

و من تمام مدت به این فکر می کردم که کدام یک از این مسائل زن را به این حد از استیصال رسانده که با غریبه ای این چنین راز ِ مگو بگوید .

همین سکانس چند دقیقه ای ِ اول صبح آنقدر حالم را بد می کند که برای تمام روز احساس افسردگی خواهم کرد . می دانم ...

*دوستش دارم . آن پل ِ جدید را می گویم که تازگی ها این نزدیکی ساخته اند . یعنی قبلش نمی دانستم که دوستش دارم وقتی که چند روز پیش با اتوبوس از رویش گذر کردم احساس کردم چقدر می توانم دوستش داشته باشم . وقتی که  روی ِ پل  تمام ساختمانهایی که قبلا از کنارشان رد می شدم را از بالا می دیدم احساس ِ بزرگی کردم . احساس کردم زندگی همیشه یک راه فرار دارد . یاد ِ سکانسی از فیلم انجمن شاعران ِ مرده ی پیتر ویر می افتم که رابین ویلیامز می رود روی میز و از بچه ها می خواهد که همه گی بروند روی میزهایشان بایستند و زندگی را از بالا نگاه کنند . چه قدر این فیلم را دوست دارم هنوز که هنوز است . همیشه خودم را آن پسرک ِ عاشق تئاتر تصور می کنم که خودکشی کرد ...

و حالا  این حس ِ شگرف و کیف آوری را که هنگام گذشتن از روی این پل هر روز احساس می کنم را دوست دارم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها :