..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

خواب زده

یک کوچه باغ قدیمی است . دخترها لی لی بازی می کنند . پسرها آن طرف روی درختی که نمی دانم سیب است یا گلابی نشسته اند و دهن کجی می کنند . دخترها سنگ لی لی بازی اشان را پرت می کنند سمت پسرها . پسرهای ِ کچل فرار می کنند . دخترها بازهم بازی می کنند .

 بوی سیب زمینی تنوری می آید . از اینها که می اندازند توی آتش و خوب که سیاه شد می خورندش . یک حس مشمئز کننده ای دارد تمام تنم را می دود . گز گز می کند دور لبهایم . نوک انگشتهایم سرد است و خورشید می تابد . زن دستهایش سبز شده است . سبز ِ سبز . می گویم : چرا ؟ می گوید : سبزی پاک می کردم . می روم روی ایوان می ایستم . می خواهم داد بزنم . کسی جلوی دهانم را با دستش می گیرد . بر می گردم می بینم خودم است . می گویم : خودم جان چرا ؟ می گوید : صدای نکره ات گوشم را کر می کند . می گویم : فقط یک بار . می گوید : نه . لال مانی می گیرم . فکری ام که بروم یکی از این سیب زمینی ها با نمک بخورم . می خواهم بروم که دستم داغ است . یک سیب زمینی سیاه شده توی دستهایم نشسته . و نمک هم دارم . هوا دارد سیاه می شود . کلاغها می خواهند غار غار کنند اما انگار یک چیزی گیر کرده است توی گلویشان یا اینکه دلشان نمی خواهد صدا کنند و خفه شده اند . عوضش گنجشک ها جیک جیک می کنند . زمستان است ، تاریک است ، من سردم است . سیب زمینی را که باز می کنم وسطش هندوانه است . می گوید : عوض هندوانه ی نخورده ی شب یلدایت . نگاهش می کنم . و هنداونه ی میان سیب زمینی را می خورم .

باز هم دلم می خواهد داد بزنم . دهانم را باز می کنم . حواسم هست که نیاید . یک جیغ می کشم و چشم هایم ....

بالشم را می گیرم توی بغلم و یک لیوان آب خنک می خورم . خواهرم از صدای من بیدار شده است به گمانم ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها :