..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

بگذارید دستش را بالا بیاورد ...

وقتی هنوز کارد به استخوان آدم نرسیده باشد می نشیند مثل من غزل پست مدرن می خواند و به این فکر می کند که کارد کی به استخوانم می رسد بعد از این همه سال ؟ بعد از این همه که به اجبار این بار را کشیده ام و دارم می کشم . بعد از همه ی زمین خوردن ها ....

آه مادر !

دیگر زانوهایم خراشیده نمی شود . انتهای وجودم یک شی ء سرخ رنگ بی قراری می کند که انگار کسی چنگالش را در آن فرو می کند . انگار که می خواهد بداند خوب پخته ام یا نه ؟ کاش بیایی دستهایت را بگذاری آنجای ِ وجودم ....

آخ مادر ...

به یک تکیه گاه امن نیاز دارم . به این که کسی تکیه ندهد به شانه های نحیفم . کاش مثل کاجهای زمان کوچکی ام بی رحم بودم ، آن وقت حالا ...

کاش بی رحمی را یادم داده بودی . کاش می گفتی این همه احساس های لعنتی را بیاندازم دور . کاش نمی گذاشتی این قدر بفهمم که دیگر توان درک کردن از دستهایم سلب شود . بی توانم ....

این کارد را بیاور بالا . بگذار ِ لبه ی استخوان ِ  احساسم . من به این بُریدن و رفتن محتاجم . کاش کسی فراری ام بدهد . کاش کسی هُلم بدهد ...

 

 

پ.ن :عق می زنم ....

بگذار این وجود لعنتی بالا بیاید . می خواهم خودم را در سرامیک سفید دستشوئی ببینم . می خواهم ببینم خدا چگونه من را ساخته است ...

 

پ.ن : شانه ها ...

این شانه ها کجایند ....

این شانه های ِ بی هویت ....

بغضم دارد سر ریز می شود . خدایا مددی ...

 

پ.ن : چه قدر پیرتر شده است . پدر ِ دوست قدیمی ام می آید اینجا . بلند می شوم . حال دوستم را که می پرسم می گوید چند وقتی است خدا پسری به او داده است . و ذهنم می پَرد به سالهای دورتر . به عاشقی اش . به سخت بودنش . به مریضی سختش . و به عروسی اش ... و حالا مادر شده . چه قدر پیر شده ام ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
تگ ها :