..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

پیکر ِ فرهاد

" نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ 

یا دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هایم را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟

 بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟

بی آنکه بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا اینقدر دل دل می زنم، مثل گنجشک باران خورده؟

نه دیگر نمی توانستم.

بعد از آن سفرهای دور و دراز، بعد از آن همه سال تنهایی و دوری از چشمهای براق و سیاهی که با یک نگاه از پشت روزنه خانه اش زندگی مرابه آتش کشیده بود، دیگر نمی توانستم سرگردان بمانم.

آنچه را که می بایست از دست می دادم،داده بودم، خودم را فدای چشم هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهر آلود کرده بود.

و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشمهای سیاه و براق بسوزم. "

 

 

 

 

 

معشوق من !

بیا دستهایت را بگذار روی شانه هایم . آن وقت هیچ دستی نمی تواند مرا از خواب ِ تو بیدار کند ....

 

 

 

 

توضیحات : متن ِ پر رنگ بالا بخش ابتدایی کتاب " پیکر فرهاد " از عباس معروفی است . می شود گفت این کتاب ادامه ی "بوف کور " است از زبان زن روی جلد قلمدان . کتابی است فوق العاده . بی نهایت مسحور کننده .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :