..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

همین طور که سلانه سلانه در خیابان آشنای این چند سال اخیر به سوی خانه راه می روم هندزفری هایم را می گذارم توی گوشم و یکی از آهنگ های علیرضا قربانی را گوش می دهم . زنی را می بینم آن طرف خیابان ، دست دخترکش را گرفته و قصد دارد از عرض خیابان رد بشود . دخترکش لباس دخترکان پیش دبستانی را به تن دارد . صورت زن را نگاه می کنم . چند ماهی هست که صورتش را زیاد دیده ام این طرفها . می شناسمش . از دورن دبستان . و آن مدرسه ای که یک طبقه بیشتر نداشت . فکر می کنم کلاس چهارم دبستان بودم که با هم همکلاس شدیم . توی یک کوچه زندگی می کردیم . پدرش نظامی و تک دختر بود .با هم دوست شدیم . سالها گذشتند و کلاسمان بالا رفت و رفتیم توی مدرسه ی چند طبقه ی نوسازی که اسمش مدرسه ی دخترانه ی راهنمایی "سمیه" بود . باز هم توی یک مدرسه بودیم اما هکلاس نه . سال دوم بود به گمانم که شنیدم ازدواج کرده . برایم مسخره بود . دخترک کم سن و سال با آن چشمهای درشتش که هنوز کودکی در تمام اجزای صورتش موج می زد چگونه می توانست همسر باشد . می گفتند شوهرش هم نظامی است .  به هر حال از محله ما نقل مکان کردند و بالطبع از مدرسه هم . ما هم نقل مکان کردیم .دیگر ندیدمش تا همین اواخر . یک زن 23 ساله و مادر دو تا بچه ی تقریبا از آب و گل درآمده . توی صورت خسته ی آن زن چهره ی دوست همکلاسی ام را نمی بینم . زندگی رمقش را گرفته انگاری . توی چشمهای ِ درشتش از فاصله ی دور هم نگرانی پیداست . گاهی وقتها بچه هایش کنارش نیستند و می بینمش که تنها دارد راه می رود و فکر می کند . لااقل از قیافه اش پیداست که فکر می کند . نمی دانم چیست که لطافت زنانگی اش را از او گرفته . نمی دانم مرا می شناسد یا نه . اما می خواهم یک روزی دستش را بگیرم بگویم هی ! مرا یادت هست . معصومه . و زل بزنم توی چشمهای خسته اش . بگویم بیا بچه گی کنیم . بگویم آن چیزی که دارد تو را می خورد بیانداز دور . مطمئنم آن وقت مرا دیوانه خطاب می کند و می گوید برو بابا دلت خوش است . بچه هایم ... بچه گی ... هنوز بچه ای تو ...

هنوز بچه ام ولی بچه گی نکرده ام . کسی بیاید با من بچه گی کنیم ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :