..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

*این روزها روزهای بی قراری های ِ من است ، روزهای عاشقی ِ من است ، روزهای دلتنگی است ، روزهای خستگی و به سیم آخر زدن است . خدا خودش خوب می دانسته چه کار باید بکند که ...
خدا خودش همیشه خوبتر می داند ...

*بوی ِ موهایت می پیچد زیر بینی ام انگار که ویار کرده باشم عطر تنت را و خودت را . انگار که کسی می کَند مرا از این تعلق و معلقم می کند . هوایی می شود فکرم و می آید سمت ِ آسمانی که بالای سر توست . سمت ِ هوایی که بازدم نفس های تو را بلعیده . جایی همین نزدیکی . جایی خیلی دور . خیالت را یله بده با فکرم عشق بازی کند . عاشقی کند . همین سهم کوچک شاید آرامم کند ، آرامت کند ...

*گفتم : تو کاغذ خوب را نمی شناسی . خودم باید باشم و یک کاغذ خوب بخرم . که صیقلی باشد که مرکب رویش خوب سُر بخورد . که وقتی می خواهم نامت را بکشم روی کاغذ روان برود .

و فکر می کنم شاید روحم را خوب مهره نکشیده ام که مسطح نیست . که قلبم به بیراهه می رود گاهی وقتها . جنس ِ دلم خوب نیست خدا . خودت خوبش کن . خوبم کن . خوب تر از همیشه . و یک آرامش بزرگ بگذار توی دلم که نام تو را زیباتر بخوانم . که کسی از بغض های من نرنجد ...

خوبم کن خدای ِ بدها و خوب ها ...

 

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
تگ ها :