..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

گفتند آنکه رفته باز نخواهد گشت، من باورم نمی شود

تو خیابان منتظرت مانده ام. در سایه درخت تبریزی ِ سربرآورده از خانه همسایه.  دعا می کنم باران ببارد و هوا  خنک شود. می دانم بی فایده است اما دعا می کنم. کِی وسط مرداد باران باریده اصلا؟
تو خیابان منتظرت مانده ام. تو نیامده ای هنوز. هوا گرم است. دوست دارم بیایی و بوق بزنی. دو تا ممتد و ریز. بعد من تند بپرم توی ماشین و غر بزنم که چرا دیر کردی. دوست دارم  از من بخواهی از داخل داشبورد ماشین کیف پولت را بدهم مثلا. و وقتی در ِ داشبورد را باز کنم از شادی جیغ بزنم. از شادی اینکه برام گل خریده ای و لواشک. دوست دارم بطری آب را خالی کنم روت و تند بدوم و تو از عصبانیت بدوی دنبالم و من غش غش بخندم و صبر کنم برسی و وقتی رسیدی لب ور بچینم که "دلت میاد دعوام کنی؟" و تو یادت برود اصلا چرا دنبالم دویده ای.
تو خیابان منتظرت مانده ام و تو هنوز نیامده ای. لجم گرفته و دارم نقشه می کشم که وقتی بیایی حسابی دعوات کنم. قهر کنم اصلا. رو برگردانم.  گریه ام گرفته. کجایی پس. تو این آفتاب تند و گزنده.
مادر آمده دم در دنبالم. می گوید بروم داخل خانه. می گوید باز مریض می شوم. می گوید "دردت به جونم بیا تو" . می دانی رضا حالت صورتش یک جوری غم دارد. فکر می کنم دیگر از تو خوشش نمی آید. هی می گوید "بیا تو عزیزم. رضا نمیاد". مامان از کجا می داند تو نمی آیی. اصلا مگر می شود تولدت باشد و تو نیایی. اه. ببین این کاغذ کادوی هدیه تولدت تو دستم عرق کرده و زشت شده. از بس که دیر کرده ای. یادم باشد برات قانون بگذارم که دیر نکنی. اصلا حق نداری دیر کنی.  حالا بابا آمده دم در. می گوید بروم توی خانه. می گوید تو نمی آیی. من جواب می دهم که حتما می آیی. بابا می گوید دیگر هیچ وقت نمی آیی. بابا می گوید تو رفته ای. رفته ای یک جای دور. مادرت هر پنج شنبه می رود بهشت زهرا. می گوید تو آنجا خوابیده ای. پیر شده رضا. خیلی. اما من می دانم تو آنجا نیستی. اصلا تو با آن قد و هیکل تو آن یک وجب جا، جا نمی شوی. خنده دار است. یادت می آید برات یک تیشرت خریده بودم. گفتی آخه زشته من با این قد و هیکل اینو بپوشم که. اصلا من فدای قد و هیکل ات. حالا بعد همه این حرفها ، سر قولت بمان و بیا.

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠
تگ ها :

ای دوای درون خسته دلان

شب خوابم نبرد. گریه کردم . گریه کردم و هی برای خدا خط و نشان کشیدم که یادت هست چقدر التماست کردم و نگاهم کردی فقط. حق داشتم. الان هم فکر می کنم حق دارم. حق دارم ازش گله مند باشم. او خدا بوده، من که نبوده ام. او بی نقص و رحمان و بخشنده است. من که نبوده ام، من که نیستم. من آدمی بودم که تنها امیدش خداش بوده. من آدمی هستم با این که این همه برای خدایش خط و نشان کشیده، هنوز تنها امیدش خدایش است.

یک روز اگر ببینمت، اگر بگذاری که ببینمت، می نشینم صاف تو چشمت نگاه می کنم می گویم این رسمش نبود. این رسم خدایی کردن نبود. بعد شاید بهم بگویی که هی دختر جان، من بهتر می دانم یا تو. بعد من می گویم البته که تو. اما تو قدرت مطلقی. می توانستی یک جور خوب و قشنگ تمامش کنی. می توانستی.

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠
تگ ها :