..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

یک روزی که تولد توست...

30 ساله شده ای.حتما حالا چند تایی موی سفید لای موهات پیدا شده.مثلا روی شقیقه هات.من فدای جو گندمی موهات.کمی هم شکم آورده باشی شاید.یکی دوتا هم چین خیلی محو زیر چشم هات نشسته باشد.شاید هم نه.من خیلی وقت است ندیده امت آخر.
مرد تر شده ای.جا افتاده تر، سنگین تر.یکی دو سال دیگر زنت یک پسر به دنیا می آورد اسمش را می گذاری امیر علی.
راستی زنت خوب است ؟ مهربان است؟ شبها وقتی دیر می روی خانه غر نمی زند، که همش کار، پس ما چی ؟ کوکو سبزی و قرمه سبزی خوب درست میکند ؟
حتما خوب است.اصلا می شود کسی همراه مهربانی های تو باشد و خوب نباشد.
30 ساله شده ای و من کنارت نیستم.نیستم که بگویم مرد سی ساله ی من.
بگذریم .امیر علی را می گفتم. اگر شبیه تو شود قشنگ میشود.ابروهاش مثل تو مردانه باشد، موهایش شبیه موهای تو سیاه باشد، چشم هاش قهوه ای شود خوب می شود.قد و بالاش به تو برود مردانه میشود.دلبرانه می شود.
چند سال دیگر مثلا، سه تایی می نشینید تولدت را جشن می گیرید. 
امیر علی جای تو شمع ها را فوت می کند و تند می گوید : تللدت مفارک بابا.
بعد دستش را می اندازد گردنت و خودش را لوس می کند.تو بغلش می کنی ، تو بغلت فشارش می دهی و شاید شاید توی برق چشم هاش که نگاه کنی یادت بیفتد تو بابای امیر علی ای هستی که مامانش من نیستم.

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٥
تگ ها :