..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

از زندگانیم گله دارد جوانیم ... شرمنده ی جوانی از این زندگانیم

جوانی های استاد شجریان دارد می خواند :

خدایا به لوح و قلم سوگند به راز وجود وعدم سوگند
به آشفته حالی که در خاک است زند بوسه ها دم به دم سوگند

و من نمی دانم چرا هر وقت این اجرای تصویری استاد را می بینم بغض می کنم . نه به خاطر ِ خود ِ موسیقی ، شاید به خاطر گذر این همه ایام . برای اینکه شجریان جوان ِ توی تصویر حالا استاد ِ جا افتاده ی است که همتا ندارد در موسیقی .برای گرد ِ پیری که روی صورت استاد نشسته .

بله به خاطر گذر ایام . به خاطر رفتن این همه روز . این همه روزی که تصویرش مانده و خودش رفته .

فکر می کنم به خودم ، به پیری های خودم . چند سال دیگر زنده ام . ما حصل این زندگیم چی شده ؟ هیچی . من هیچی نیستم . به هیچ کدام از علایقم نرسیدم . استعدادهایم هدر شد . من مثل مرداب ماندم و گندیدم .

*چه همه این روزها حسرت بار می گذرد .

**به مرور بیشتر می شود این پست

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
تگ ها :

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شما *

"دختر کبلایی رحمان ، موهاش بوره . انگار که یک خرمن گندم ِ رسیده جای مو روی سرش کاشته باشند . نه اصلا رنگعسل ِ سبلانه موهاش . دختر کبلایی وقتی خجالت می کشه چشمهاش برق می زنه ، لُپ هاش قرمز می شه . چشم هاش رنگ آبی دریاست . دختر کبلایی رحمان خوشگله، خاطر خواه زیاد داره. علی محمد ، پسر ولی خان هم خواستگارشه .میگن چند هزار جریب زمین و ملک و باغ داره  . پسر بی بی ملیحه هم که رفته شهر  درس خوانده و طبیبه یک دل نه صد دل عاشقشه."

اینها را محمد داشت تعریف می کرد . محمد تازگی ها از اجباری برگشته بود و دل به زیبایی دختر دختر رحمان سپرده بود . می گفت که هیچ دختری ، حتی توی شهر به جمال ِ این دختر نمی رسد . مثل دخترهای ِ اجنبی های ِ خارجی است .

ولی از نظر من چشم های سیاه ِ نازگل ، چیز دیگری بود . حالا گیرم که بیشتر دخترهای ده چشم هایشان سیاه بود ، سیاهی چشم های نازگل ولی فرق داشت . ناز ِ راه رفتنش و چین خوردن دامنش وقتی که راه می رفت یک جور قشنگ تری بود . نازگل دختر زهرا باجی بود . آقاش رحمت ِ خدا رفته بود . توی ِ یک خانه خرابه زندگی می کردند . پاهای نازگل درد می کرد . این را زهرا باجی به مادر ِ من گفته بود . طبیب گفته بود که رطوبت اثر کرده به پاهای دختره و اگر دیر بجنبند پاهاش فلج می شود .

آن شبی که مادر داشت اینها را برای آقا جان تعریف می کرد و نچ نچ دل می سوزاند برای آنها من یواشکی شنیده بودم . تا صبح خوابم نبرده بود و گریه کرده بودم . و همه ی شب فکر کرده بودم که چه کاری می توانم بکنم که نازگل پر پر نشود . چه کار از دستم بر می آمد که غم دلش آرام بگیرد ؟ هیچی . پولی نداشتم که ببرمش شهر درمانش کنم . حالم خوش نبود . زیر چشم هام گود رفته بود از غصه . درد عاشقی ، درمان ندارد که . هر کسی من را میدید یک چیزی بارم می کرد . آقام اصرار داشت ببرتم پیش طبیب . طبیب از عاشقی چی حالیش می شود مگر . 

چند  روز بعد که از کنار خانه اشان می گذشتم دیدم دارد گریه می کند . مرا که دید هول شد ، دست و پاش را گم کرد ،  با گوشه ی روسری چشم هاش را پاک کرد. می دانستم می داند خاطرش را می خواهم . خاطر خواهی از تمام وجود آدم ، از چند فرسخی هم داد میزند و خودش را نشان می دهد   . می دانستم می ترسد. من هم می ترسیدم . خیلی . می خواستم دلش محکم شود . می خواستم نگران این نباشد که یک عمر باید خانه نشین شود و حسرت دخترهای دیگر را بخورد  . می خواستم بداند از سر هوا و هوس خاطرش را نمی خواهم .

دل را زدم به دریا . سخت بود . خیلی . از اجباری رفتن هم سخت تر . از بلند کردن پشته های یونجه هم سخت تر . به هر زحمتی بود همه ی زورم را زدم و  سرم را به زیر انداختم و گفتم : هر طوریت بشه من می خوامت .

و سریع رفتم . 

****

.
.

نازگل پاهاش را از دست نداد و زن من شد .

بعدها برام تعریف کرد که از همان شب درد پاهاش خوب شد . 

 

* عنوان مطلب از دیوان شمس

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
تگ ها :

زنهار که خون می چکد از گفته ی سعدی .... هر ک این همه نشتر بخورد خون بچکاند

حالا چه فرق می کند اول اردی بهشت باشد ، یا اواخر اسفند ، همیشه ی روزها باید روز سعدی باشد . روز عاشق غم دیده ی محنت کشیده ی جدا مانده از روی معشوقی به اسم سعدی شیرازی . باید اصلا همه ی سالها سال سعدی باشد ، که آدم وقتی هر بیتش را می خواند خیال می کند که " اِ اِ اینو برای حال ِ من گفته ها . "

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
تگ ها :