..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

از روایت های زندگی

از قصه های علی و پریجهر ...

شهربانی چی ها بودند . آدمهایی که دق الباب کرده بودند . گفتند : منزل ِ آقای علی نگارچی اینجاست ؟ 
گفتم بله . 
آنها گفتند : خانه هستند ؟
از هیبت ِ وهم آورشان ، از سبیل های ِ پرپشت و روغن زده اشان ، خوف کردم . با لکنت گفتم : خیر نیستند ؟ در حجره هستند . دلم خالی شد . من قبل این پیش نیامده بود شما خطری کرده باشید ، خبط و خطایی مرتکب شده باشید که سر و کارتان به شهربانی و نظمیه بیفتد . 
همانجا لته ی در را که بستم ، دلم ریخت پایین . دلشوره گرفتم ، وهم و خیال رخنه کرد به جانم . گفتم راه بیفتم بیایم دم ِ  حجره ، بلکم خبری ، نشانی چیزی پیدا کنم دلم آرام گیرد . ولی قوت از پاهایم رفته بود . به هر زحمتی بود  چادر به سر کردم و ویلان و سرگردان ، راه افتادم از کوچه معبر تا رسیدم به حجره . آجان ها زودتر از من رسیده بودند و در حجره اتان بسته بود . هراس و دلشوره ام بیشتر شد . هوا برم داشت نکند سر ِ فقره ی مرافعه ی آقا ابراهیم نجار و فتح الله خان ِ زرگر و مداخله ی شما برای حل و فصلش خواسته باشندتان نظمیه . از قِبَل اینکه فتح الله خان برو و بیایی با دستگاه دولت داشت   . گفتم نکند عارض شده باشد از شما و کینه به دل گرفته باشد . عقلم به جایی قد نمی داد و خیال پشت خیال توی سرم می پیچید . راه افتادم سمت ِ حجره ی آقام . آقاجان وقتی مرا دم ِ حجره ، آن وقت روز ، با آن رنگ و روی زرد و حال ِ نزار دید ، ترسید . ترس و بیخبری مستاصلم کرده بود . بغضم سر باز کرد . گریه کردم . و هرچه آقام پاپی ام شد که بفهمد اوضاع از چه قرار است موفق نشد . با اوقاتی آشفته گفت : پریچهر جان ، چی شده است ؟ داری می ترسانی ام ؟
و میان گریه ، بریده بریده تعریف کردم . و کشتیارش شدم که برود شهربانی و پیگیر ِ قضیه ی شما شود . 
با حالتی مطمئن گفت : تو برو منزل ، خوبیت ندارد با این حال ِ پریشان دنبال من راه بیفتی  بین آن آجان های ِ بی حیا . من می روم و جلدی پی اش را می گیرم . خیالت تخت که علی خبط و خطایی نکرده که من باب آن نگران باشی . حکما اشتباهی پیش آمد کرده .
به زحمت رسیدم خانه  ، یکی دوباری اشتباهی رفتم راه را تا برسم به خانه . توی حیاط پشت در نشستم گوش به صدای ِ کلون در . آدم وقتی منتظر است ، وقتی دلشوره دارد ، ساعت سر عناد و دشمنی برمیدارد با آدمیزاده . هر دقیقه ای به ساعت می گذرد . توفیر ندارد روز ِ روشن باشد یا شب تاریک ، همه اوقات برایش علی السویه ظلمات می شود .
آنقدر گریه کرده بودم که حالیم نشد کی خوابم برد . با صدای تقه های در بیدار شدم ، فی الفور در باز کردم . آقاجانم بود و شما . دنیا را انگار به من داده باشند . با چنان ذوقی گفتم : علی جان که شرم کردید پیش آقا جانم . آقام غیظ کرد که برو توی خانه پریچهر. با این هیبت گذری ببینتت خوبیت ندارد . 
و تازه فهمیدم که چادر و چارقد از سرم افتاده . آدم عاشق وقتی دل ناگران و مشوش باشد صورت ِ ظاهریش را به خاطر نمی آورد . 
آقام از همان دم در گفت : خداحافظ دخترم . این  شوهرت صحیح و سالم . در ِ حجره باز است .
و در گوش اتان  چیزی و گفت و رفت . من شنیدم که گفت : مواظب دخترم باش .
گفتید : رنگ به رو نداری . چه کردی با خودت . 
گفتم : شما خوبید . اذیتتان نکردند .  
گفتید : نه پریچهر جان ، من باب دزدی آن شب ِ دخل که شکایت برده بودم نظمیه آمده بودند من باب پاره ای تحقیق و تفحص . همین . چرا زحمت به آقا جان دادی ؟
گفتم : هول کردم وقتی آجان ها را دیدم ،  فکر و خیال زد به سرم . جنی شدم ،  دیوانه شدم . آدم خاطرخواه که باشد ، به هول و هراس که بیفتد به هر دری می زند که از معشوق خبری بگیرد . 

+

پ.ن :آدمهایی که اینجا می آیید ، سری می زنید ، برای ِ حال ِ بهترین ِ دوستم دعا کنید . در خطر است

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸
تگ ها :