..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

موبایلم را در آورده بودم آهنگ گوش کنم ، این موبایل ِ لعنتی که هر روز ، بارها مرا عذاب می دهد ، این موبایل ِ لعنتی که خودش بمب ِ اتمی برای ترکیدن بغض های من است . موبایلم را در آورده بودم ودیده بودم اس ام اس دارم ، دوستم "سین" بود ، دوست که نه ، عین خواهرم ، همدم روزهای ِ بد ِ گذشته ام ، پیام داده بود که از عشقش جدا شده ، بعد از سالها ، دلم ریخته بود ، همه ی خیابان آوار شده بود روی سرم ، همه ماشینها انگار حمله کرده بودند بهم که با من تصادف کنند ، همه ی آدمها انگار اسلحه گرفته بودند دستشان که مرا نشانه بروند .

زنگ زده بودم بهش ، غم از صداش می بارید ، از صدای اشک آلودش ، که لابلای گریه هاش چند کلمه ای منقطع می گفت .گفته بود معصومه بهم نگفت بمون . سعی کردم دلداریش بدهم ، بهش گفتم گریه کند ، عزاداری کند ، شیون کند . گریه باعث التیام می شود . می دانستم این حرف زدنها چاره ای دوا نمی کند از دردش . تمام استخوانهایم داشت تیر می کشید . همه ی این نه ماه ِ لعنتی ِ زندگیم آمده بود جلوی چشمم . خواسته بودم بروم پیشش ، نشده بود . خواسته بودم بروم پیشش سرش را بگیرم توی بغلم بگویم دخترک گریه کن عزیزم . اشک هاش را پاک کنم و او برایم بگوید و کمی آرام بگیرد . نشده بود .

خیلی دلم می خواست بگویم بی وفایی رسم شده ، که آدمها اگر هم را بخواهند پای هم می مانند . نگفته بودم .  گفته بودم درست می شود .  دعا کرده بودم درست شود .

آمده بودم خانه ، خواسته بودم بخوابم ، نشده بود. مدام کابوس دیده بودم ، قلبم تند زده بود و نتوانسته بودم بخوابم .

کمانچه گوش داده بودم ، حالم بدتر شده بود . مامان بی اختیار یک چیزی گفته بود که خرابترم کرده بود .

و من همه اش فکر کردم وقتی آدم می خواهد یک چیزی را یاد نیاورد چرا همه ی دنیا کمر می بندد که یاد ِ آدم بیاورد .

ای یاد ِ لعنتی تنهایم بگذار .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧
تگ ها :

این شهر پر از نامردهاست ...

امشب شب ِ عید است ،  همایون خان شجریان دارد می خواند "من طربم طربم منم" ، شب ِ عید است ، من توی دلم عید نیست ، غم است . 

رفته بودم بیرون تنهای تنها ، و دلم چقدر گرفته بود که چرا کسی نیست که دستم را بگیرد ببرد خوشی ِ عید را دوتایی بگذرانیم .

گفته بودم : آقا سارافون پاییزه ندارید چیزی ؟

یک مدل زشت نشانم داده بود که خیلی بی رنگ و روح و بد بود .

گفته بودم : مدل دیگری ندارید ؟

گفته بود : نه .

برگشته بودم که بروم بیرون از مغازه ، گفته بود :ولی این کارها هست و ...

گفته بودم : ممنون .

فروشنده باز الکی اصرار کرده بود مدلهای مسخره اش را نشان دهد ، خواسته بودم بیایم بیرون که آقای فروشنده گفته بود : حالا چرا این همه عجله داری بری

حالم بد شده بود ، حالم از این همه نامردی بد شده بود ، از این نگاه های حریص ، که این همه نامرد را چه طور توی دلش نگه می دارد این شهر ؟ که بالا نمی آوردشان ؟

که یک مرد کجای این شهر هست ؟ که آدم سرش را بگذارد با خیال راحت روی شانه اش و همه ی بودن و نبودنش را از چشم هاش بالا بیاورد و گریه کند.

کجای این شهر ِ آشوب زده یک مرد پیدا می شود ؟

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢
تگ ها :

ای روزگار ِ عافیت شکرت نکردم لاجرم ....

پیتزا درست کردن پروسه ی غمگینی است . من همین امشب کشف کردم که پیتزا درست کردن پروسه ی غمگینی است . وقتی که داشتم روی خمیر سس می زدم و پنیر می ریختم روی پیتزاها قلبم منقبض شده بود ، احساس کرده بودم که نفس کشیدن چه سخت است ، چه قدر گوشه ی چشمم داغ شده است .

چیزهای ِ غمگین دیگری هم وجود دارد ، مثل ِ افسرهای ِ راهنمایی و رانندگی ، مثل ماشینهای ِ سفید ، مثل ِ نیکت های پارک ، مثل ِ ...

آخ لعنتی های عزیز

باید بروم مانتوی دانشگاهم را اتو کنم ولی نشسته ام با معصومه حرف می زنم ، یکی من می گویم ، یکی او و دوتایی می زنیم زیر گریه .دخترهای ِ ابری ِ اشک آلود ...

امروز رفته بودم کتاب فروشی ِ آقای اکبری ، دلم گیج رفته بود ، ضعف کرده بودم ، چشم هام دلشان خواسته بود که رها باشند ، اما مگر میشد جلوی دوست هام آزادشان بگذارم ؟

چه روزهای خوشی که سر شد و چه غم هایی که مانده ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها :