..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان

بعد از ظهر پاییز است ، هوا یک جوری است که مرا یاد ِ خاطره هایم می اندازد . یاد گذشته ای که نباید . یاد ِ این همه بی مهری که به من رفته است و طبیعتا نامهربانی ای که به دیگران کرده ام . و فکر می کنم چرا این همه تنهایی ؟ چرا کسی نیست که سرم را بگیرد توی بغلش و بگوید : درست میشه معصومه . گریه نکن . بگوید :خدا هنوز فراموشت نکرده .

بعد فکر می کنم که چه توقع ِ بیجایی . غم و درد ِ تو برای خودت است معصومه . باید بلند شوی هندزفری هایت را بگذاری توی گوشت و بیقرار گوش کنی و راه بروی و رنج بکشی . این رنج ِ مدام برای توست . که شاید اصلا این را درد ِ رونده را خدا انداخته توی جانت که بزرگ شوی .

آخ ! گوشه ای ، نه انگار همه ی قلبم را جایی گم کرده ام و درد دارم . چه قدر پاهایم تنهایند....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥
تگ ها :

از قصه های علی و پریچهر

قبل از نوشت : روایت های علی و پریچهر یک سری ماجرای عاشقانه است که توی گوگل پلاسم می گذارمشان . که حالا دلم خواست یکی اشان را گذارم اینجا . که به حق می دانم ارزش ادبی ندارد که از قبل ببخشیدم.

 

داشتم موهایم را توی آفتاب شانه می کردم . دلم تنگ بود . دلتنگی که به آدم عارض می شود ، روز روشن کانه شب ِ تاریک ِ بی چراغ می شود . آدم دلتنگ به هر ساز ِ خوش نوایی گریه سر می دهد . 
شما گفتید : پریچهر
من گریه کردم . نه که صدای ِ شما گریه دار باشد ، یا کدورتی از شما به دل ِ من باشد ،نه . دلم گرفته بود و صدای ِ دلبرانه اتان آتش زد به دل .
دستپاچه شدید ، هول کردید . گمانم ترسیده بودید . خیال کردید که مریض شده و تب کرده ام . با پای برهنه دویدید توی ِ حیاط و من گریه ام بیشتر و بیشتر شد . 
گفتید : پریچهر ، چی شده ؟ کجایت درد می کند ؟
دست گذاشتید روی جبین ام که حرارت بدنم را امتحان کنید.
هی مدام می گفتید : پریچهر جان چی شده ؟ 
صدای ِ مردانه اتان ، هیبتش را نداشت . عین بچه های کوچکی که خوف کرده باشند از چیزی و کسی . 
توی ِدلم یک بازار شلوغ بود که هی هم می خورد و من گریه ام بیشتر می شد . نشستم کف ِ حیاط و دست گذاشتم روی چشم هام و گریه کردم . 
شما گیج شده بودید . من که حرف نمی زدم و اشک می ریختم و شما کلافه تر می شدید . یک دم فکر کردم که جنی شده باشم اما بعد ملتفت شدم که دلتنگم .
گفتید : پریچهر جان ، علی بمیرد بگو چی شده . من که مردم از دل ناگرانی .
سرم را بالا آوردم . نگاهتان کردم . توی ِ چشمهایتان نم بود . 
گفتم : وهم برم داشته از صبح اگر شما نباشید چه کنم  . و دلتنگم کرده .
و باز گریه کردم .
و مدتی همینطوری من گریه کردم و شما نگاهم کردید . مدتی بعد رفتید چادر و چارقد مرا آوردید و گفتید : بلند شو برویم بیرون . 
دست ِ مرا گرفتید بردید بیرون و از بساط ِ روی ِ چرخ دستی آقا ابراهیم بستنی فروش برام بستنی زعفرانی خریدید و گفتید : دیگر نبینم گریه کنی ها ! علی هیچ وقت پریچهرش را تنها نمی گذارد . ملتفتی که بانو.
 گفتم : چشم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
تگ ها :

مهرانه

امروز اول مهر است ، مهری که همیشه نا مهربان بوده برایم . هفت مهر ِ 88 ای که مچاله شدم . امروز اولین روز از نیمه ی دوم سال است . سالی که شش ماه اولش به سختی گذشت . به جان کندن گذشت . به گریه های مداوم و غم ِ بی حد گذشت . به اینکه صبح که چشم هام را باز می کردم ، و میدیدم که هنوز نفس می کشم  اولین جمله ای که در روز به خودم می گفتم این بود که تمام می شود معصومه. مرداد ماهی که از یک سراشیبی ِ بلند توی زندگیم سقوط کردم . که نمی دانم چقدر باید بگذرد که این مرداد ِ دردناک را فراموش کنم . و شهریوری که کم از مرداد نداشت . و همین دیروز که روز ِ آخر ِ تابستان بود زهر ِ آخرش را ریخت . 
نمی دانم باید چقدر بگذرد که آرام شوم ، که  التیام بگیرم. 
سهیلا دیروز بهم گفته بود معصومه چرا این همه روز ، این همه ماه گذشته و تو هنوز مثل روزهای ِ اول ، داغت تازه است . گفته بودم تو دیگر نگو سهیلا . تو دیگر نگو....
و فکر کرده بودم ، چرا ؟ واقعا چرا ؟این همه اشک از کجا می آید؟
کاش که این مهر ، این پاییز کمی مهربانتر باشد . کاش دلم را به راه بیاورد .


  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
تگ ها :