..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

یک روز بیا به من سری بزن

یکی از همین روزهایی که این یادهای ِ موذی احاطه ام کرده اند ؛ یکی از همین روزها که میله ی اتوبوس را گرفته ام و از روی آن پلی که چند سال ِ مدام از روش رد شدم و سر کار رفتم ، می گذرم و روزهای دور ، دور می زند توی ِ سرم؛ یکی از همین وقتها که سرم را تکیه دادم به شیشه ی تاکسی و بغض ها از ته ِ قلبم ریشه می دوانند و تو گلو جا می گیرند ؛ یکی از همین روزها که توی خیابان راه می روم و از شدت اندوه دیگر پاهام توان رفتن ندارند و من دلم می خواهد کف پیاده رو بشینم و زار بزنم ؛ یک وقتی که مغزم دارد گیج می رود و فکر می کند چرا با وجود این همه غم ، شبها که می خوابم تمام نمی شوم ، یکی از همین وقتها مغز ِبیچاره ام به این نتیجه می رسد که دیگر توانایی ندارد مغز ِ من باشد و به قلب ِ به پت پت افتاده ام فرمان می دهد که دیگر بس است . کار ِ ما تمام شده است . معصومه را باید رها کنیم و برویم .

آن وقت شاید همین طوری نشسته باشم پشت کامپیوتر و مشغول نوشتن باشم . شاید دراز کشیده باشم و خیره شده باشم به آسمان . شاید لیوانم را پر آب کرده ام و در حالی که زور می زنم اشک هام نریزند پایین لیوان ِ آب را سر می کشم .

شاید توی خیابان در حالی که موهام آشفته شده باشد و مادرها با انگشت نشان ِ دخترهایشان می دهند مرا و نچ نچ می کنند مرگ سراغ من بیاید . هر وقتی که باشد ، هر زمانی که بیاید خوش است . این درد رونده توی جانم تمام که شود خوش است ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
تگ ها :

از روزهای ِ که می رود

از دیشب تا حالا مقدار زیادی گلابی خورده ام ولی این کوه غمی که تو گلوم باد کرده و شبیه یک توده شده پایین نرفته است .

اقلکم فهمیده ام گلابی هیچ فایده ای در تسکین غم و پایین رفتن بغض ندارد .

چرند می گویم ، خودم می دانم .گاهی وقتا که تحمل زندگی اینطوری سخت می شود آرزو می کنم کاش می شد آدم قلب و مغزش را در بیاورد بگذارد یک کنار و مدتی نه نفس بکشد و نه فکر کند بلکم حالش به شود .

+

پائیز عزیز حالا وقت ِ آمدن نبود ، دلم یک جور ِناجوری نمی خواهدت . این ِ پائیز تنهایی ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦
تگ ها :

و خداوند کافی است

مادرم رفته است سفر . و مسولیتهای ِ سنگین ِ خانه داری افتاده است گردن ِ من . و دیروز برای ِ اولین بار مرغ شسته ام و وقتی که داشتم پوست ِ زمخت ِ مرغ را می کندم انگار که داشتم انتقام همه ی خشمم از زمین و آدمهاش را از مرغ بیچاره می گرفتم . بعد اما حالا فکر می کنم ، چه خشمی ، زمین چه گناهی دارد مگر ؟ آدمها چه گناهی دارند مگر ؟

توقع ِ من از آدمها شاید بیش از توان ِ اشان باشد و اینطوری است که خیال می کنم دل شکسته ام .

روزهای ِ زیادی است دارم یک بار ِ سنگین ِ شکستگی را به دوش می کشم . روزهایی زیادی است جوری می خندم که این غم  ِ مرموز زیر لبخندهام پنهان شود .

اصلا می دانی چیست ؟ خوب یا بد دنیا می گذرد ، غم می گذرد ، شادی می گذرد و  دوستها می روند ، عاشق ها خسته می شوند و جا می زنند ، دل ِ آدمها حتی یک وقتی دلش می خواهد فرار کند و تنها کسی باقی می ماند خود ِ اوست...

الیس الله بکاف عبده

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳
تگ ها :

برهیچ دلی مباد و بر هیچ تنی ... آنچ از غم هجران تو در جان من است

دلتنگی چیز بدی است . درست وقتی که انتظارش را نداری ، وقتی که داری می خندی و آماده شده ای همه ی غم ها را بگذاری کنار ، وقتی که داری برای خودت آواز می خوانی ، زمانی که داری فکر می کنی برای خودت یک انگشتر جدید با نگین فیروزه بخری ، روزهایی که تصمیم میگیری یک خواب ِ آرام بعدازظهرانه داشته باشی و به چیزی فکر نکنی ، درست توی ِ لحظه های حساس ، نه درست ترش توی همه ی لحظه ها می آید بیخ ِ گلویت را می گیرد و جا می گیرد توی جانت . انگار که یک پلیس ِ خسته یقه ی یک دزد ِ فراری را گرفته باشد .  همان طور خشمگین ، همان طور بی رحم .

آهای دلتنگی های ِ لعنتی ، آهای ِ بغض های ِ مسخره ، آهای یادهای ِ دور ، تو را به خدا دست از سر ِ من بردارید . زندگی ام فلج شده دیگر چه می خواهید .

 

پ.ن : گمان می کنم وقتی نمی توانم نماز بخوانم حالم خیلی وخیم می شود . خدایا کمک

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤
تگ ها :

خاک بر فرقش نشیند آن که یار از من گرفت

دارم دوتار گوش می دهم . یک دوتار نوازی با یک شعر ِ زیبای ِ خراسانی .

می خواند که

 

یار ِ من آهنگر است و دم ز خوبان می زند

دم به دم آتش به جان مستمندان می زند

طاقت هجران ندارد ، قلب پاکش نازکست

گه به آب و گه به آتش ، گه به سندان میزند

 

بعد با خودم فکر می کنم چند نسل دیگر از آدمهایی ِ مثل من مانده که به موسیقی مقامی خراسان و صدای ِ اصیل ِ ساز ایرانی دل بدهند. چند نسل دیگر مانده از آدمهایی که با صدای قره نی سوز دل از سر بگیرند و با صدای تنبور جان بگیرند . بعد از حاج قربان دیگر کی این همه قشنگ دوتار می زند . اصلا چند نفر باقی می ماند فردا که شورانگیز نوازی ِ استاد علیزاده را شنیده باشند . برای ِ آینده ی موسیقی ِ کشورم نگرانم  . برای ِ این کرمی که افتاده به جان جوان ها و هم نسلان من که به هر صدای ِ نخراشیده و کار نشده ای نام موسیقی بنهند . چند نسل دیگر از نسل ِ من ِ جوان ِ به زعم ِ دوستان پیرمرد وارانه باقی مانده . نگرانم.

 

پ.ن : کامل این شعر :

 

یک نظر بر یار کردم ، یار نالیدن گرفت
یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت

یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت
یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت

رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن

مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده ام در دام ِ عشق
یا بکش  یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن ، از قفس آزاد کن

ابر اگر از قبله خیزد ، سخت باران می شود
شاه اگر عادل نباشد ، مُلک ویران می شود

یک نصیحت با تو دارم ، تو به کس ظاهر مکن
خانه یِ نزدیک دریا زود ویران میشود

یار ِ من آهنگر است و دم ز خوبان می زند
دم به دم آتش به جان مستمندان می زند

طاقت هجران ندارد ، قلب پاکش نازکست
گه به آب و گه به آتش ، گه به سندان میزند


  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۳
تگ ها :

یک میل ِ تعریف نشده

دوست داشتم حالا زنی باشم که باردارم و انتظار ِآمدن کودکی را می کشم . می رفتم جلوی آینه دست می کشیدم به برآمدگی ِشکمم و اصلا خیالم نبود که ای وای همه ی قیافه ام ریخته است به هم.موقع بالا رفتن از پله ها سنگین پا می برداشتم  و نفس و نفس می زدم.

توی ِ پارک می نشستم و به بازی بچه های کوچک ولی بزرگتر از کودک ِ نیامده ام نگاه می کردم و زنی که کنار دستم نشسته بود می پرسید : به سلامتی کی فارغ میشی ؟ لبخند می زدم و مثلا تاریخ می گفتم و او شروع می کرد از خاطرات زایش ِ و رویش ِفرزندش می گفت و هشدار می داد که چه کنم و میان صحبت هاش هواسش می رفت پی ِ فرزندش و فریاد می زند : مواظب باش مامان .

می رفتم لباسهای کوچکش را با شوق هزار بار و چند بار نگاه می کردم و فدای ِ قد و بالای نیامده اش می شدم .و هی روزهای نیامده را می شمردم که ببینم کی سر می رسد وقت فراغ و توی دلم می گفتم : کی می آیی پس مادر ؟

میل ِ مادری ام دارد طغیان می کند .گمان می کنم نیاز ِ شدیدی دارم کودکی را در آغوش بکشم و ببویمش و اصلا یادم نیاید چرا این همه سخت گذشت روزهای ِ رفته . گمان می کنم هر دختری و هر زنی نیاز دارد موجودی را بغل کند که از بطن ِ خود اوست . انگار کن از همه ی عالم ِ غیب و ناگفته های ِ دلت خبر داشته باشد .اصلا هر زنی نیاز دارد کسی مادر صدایش کند .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
تگ ها :