..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

دکترم گفته مریض است دلش را ببرد ... گره بر پنجره فولاد خراسان بزند *

دخیل بسته ام دلم را به حضرت رضای ِ مهربانی ها . که دلم بد جور گیر کرده میان رواقها و حیاطهای ِ بی مثالش . برای ِ گوهرشاد و آن مناره هایی که اسماء اعظم خدا را دارد و زهرا نشانم داد .

دخیل بسته ام به خود ِ مهربانش که گفته اند رد نمی کند کسی را . که دلش آن قدر مهربان است که دل شکستن و جواب ندادن توی ِ کارش نیست .

دخیل بسته ام به علی ابن موسی الرضا که دلم را مداوا کند که گره از کارم بگشاید که از سرمایه ی مهربانی اش ، رحم بیندازند به دل ِ آدمهایی که زندگیم را ناخواسته کشیدند اینجا . که امان دهد من درمانده را .که بی پناه تر از آن کبوترهای ِ سفید حرم هستم . که آخرین امیدم است .

ای امام ِ مهربانی ها ،شما دیگر نا مهربانی نکن با من . دلم از این همه نامهربانی و نا مردمی شکسته . دل ِ شکسته ام به مداوا و معجزه ی شما محتاج است . بیا کمی ، تنها کمی برای ِ من دعا کن امروز . دعا کن خدا من ِ شرمنده ی پر گناه را ببخشاید به شما و گره از کار ِ گره خورده ام بگشاید . باشد ؟ قبول ؟

 

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی مرا غم ببرد

 

پ.ن : عنوان مطلب شعری است از مسعود کرمی ِ عزیز

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥
تگ ها :

 

مادر کلافه است ، خسته شده از گریه های ِ مداوم من ، از بی قراری هایم ، حق دارد . مادرها نمی توانند ببیند غم ِ توی ِ چشم های ِ بچه هایشان . 
می گوید : چرا اینطوری نفس می کشی مامان ؟ صدات چرا از توی ِ حنجره ات بیرون نمی آید . 
_ غمگین که باشم نفسم تنگ می شود ، صدایم به خس خس می افتد ، سرفه های ِ به یادگار مانده از کودکی ام برمی گردد _
می گوید : آدم که نتونه درد بچه اشو دوا کنه به چه درد می خوره . 

امروز بابا یک چیزی گفت که دلم ریخت ، گفت : معصومه سه ساله  گریه می کنه ، چرا گریه هاش تموم نمیشه.

خدایا من تاب ِ امتحانت را ندارم . من تاب ِ این غم را ندارم ، ظرفیت ِ من را که می دانی خدایا . 

کمک کن مرا . کمک کن . برای ِ تو که کاری ندارد . میسر کردن کارهای ِ غیرممکن برای ِ تو که کاری ندارد خدای من . میسر کن ، آسان کن . دلم دیگر تاب ندارد

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱
تگ ها :

 

یا غیاث من لا غیاث له

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠
تگ ها :

 

ظهر که می شود ، بابا که از مسجد بر می گردد ، مامان هم نماز و دعایش تمام می شود، همه می خوابند و بدترین لحظه های ِ عمر ِ من توی سکوت شروع می شود 

هی دستهایم را می گیرم جلوی ِ صورتم می گویم یا امان الخائفین ، یا غیاث المستغیثین ، یا واصل ....

و هق هق می زنم .

خدایا معجزه کن ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧
تگ ها :

 

مادرم دارد نماز می خواند ، صدای ِ زمزمه وار دعایش آرامم می کند. دلم می خواهد بروم سرم را بگذاریم روی زانوش بگویم مادر برای ِ من دعا کن . می گویند دعای ِ مادر ردخور ندارد .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳
تگ ها :

 

بی تابم ، بی قرارم ، دلم تاب ندارد ، قرار ندارد. می روم دراز می کشم اشکم گوله گوله می جوشد از اطراف صورتم می چکد روی بالش .
می روم طبقه ی پایین هی صدا می کنم فاغث یا غیاث المستغیثین ، هی هق هق می کنم . 
مامان می آید مرا می آورد بالا ، می گوید : اینجا گرمه مامان جان ، بیا بریم بالا .
از پله ها که می آیم بالا دلم پایین می ماند . احساس ِ آدمی را دارم که پرتش کرده اند ته ِ یک چاه عمیق و حالا دارند استخوانهایش را می کشند بالا 
همینقدر دردناک
من دلم را ، از تو 
از خود ِ تو می خواهم خدا

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳
تگ ها :

 

یک وقتهایی ، یک چیزهایی از تحمل ِ آدمیزاد خارج می شود . 
از تحمل ِ من خارج شده خدا . 
به خودت قسم دیگر توی ِ توان ِ من نیست . تو که می توانی درستش کنی ، یک کاری کن تا دیر نشده .
معصومه دارد جان می دهد

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳
تگ ها :

این شبیخون بلا

حالم

تعریفی ندارد چند روز است ،گوگل تالکم را صبح تا شب روشن می گذارم و آماده که شاید دوستی ، آشنایی بپرسد معصومه حالت چطور است ؟

هیچ کس ولی نمی پرسد . حق هم دارند وقتی آدم از حال ِ خودش برای کسی نگوید چرا باید منتظر دلداری باشد ، منتظر حال و احوال کردن  ، منتظر توی ِ یاد کسی ماندن .

باید بروم ، عازمم...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱
تگ ها :