..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

قدر می گذرد

مثل قدر تمام سالهای زندگیم

و من هنوز

قدر خودم را نمی دانم .

 

 

پ.ن : یا واصل

وصل کننده ی دلهای گرفته

وصلم کن

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
تگ ها :

قدر

خورشید جان !

منتظر بودی بیایی بنویسم از قدر . از خودم ، از خود ِ پر گناهم . نوشته بودی قدر 88 چیزی نوشته بودم که اینجا ماندگارت کرد . خورشید جان اصلا می دانی چیست ؟

بگذار یک اقرار کنم . 88 برای من یک سال ِ عجیب بود . سالی که انگار از زندگی من جداست . سالی که من پر بودم از التهاب . پر بودم از تب و رنج . رنجی که شادی آور بود . خیلی سعی کردم بیایم دوباره پست بنویسم . از خدا بنویسم . از خودم بنویسم . اما نشد . انگار این معصومه دیگر آن معصومه ی دو سال پیش نیست

آن روز که این پست را نوشتم پر بودم از .... . یک دوره ی جدید را می خواستم _ می خواستیم _توی زندگیم آغاز کنم . رفته بودم دعا کنم که خدا ببخشدم و به من لیاقت بدهد که خوشبختی را ...

پر بودم از تنشی عاشقانه میان خودم ، خدا و زمین . من آن شب یک چیز بزرگ از خدا خواستم . نشد که بشود . امسال باز هم می روم .
شاید که معجزه ای ...
شاید که راهی ....

شاید دوباره بیایم بنویسم خورشید ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ ها :

 

 

توکلت علی الله و کفی بالله وکیلا

 

پ.ن : همین ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ ها :

و اما سلام ...

دستهای عاشقانه نویسی ام گم شده بود

شاید بری اینکه ناخن هایم زیادی بلند بودند برای فشردن دکمه های این تکنولوژی

شاید برای اینکه دلم دیگر آواز نمی خواند

و ...

 با این همه می دانم که دنیا کار خودش را کرده است

از خاطر همه گان رفته باشم شاید....

اما

همیشه امیدی هست

که خدا یک نفر را برایت کنار گذاشته باشد

برای روز مبادا

 

 

پ.ن : روز مبادایم آرزوست

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
تگ ها :