..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

دلم هوای ساربان ِ محسن نامجو را کرده ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
تگ ها :

 

زلف بر باد می دهم این روزها ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
تگ ها :

 

دخترک 17 یا 18 ساله است . دارد برایم از یک خواننده ی خارجی می گوید که بلد نیست تلفظ اسمش  را حتی . که اصلا صدایش را نمی شناسد حتی . 

می گویم سبکش چیست ؟ این را هم نمی داند . اصلا نمی داند سبک چیست . بی خیالش می شود .

لابد فکر کرده بود من حالیم نیست این چیزها .

با آب و تاب  تعریف می کند از دوست پسر 20 ساله اش . و لابد فکر می کند خیلی مرد است . شاید هم باشد . می گوید اگر ازدواج کنم چنین می کنم و چنان . درس و دانشگاه و کار تعطیل می شود و میروم بخور و بخواب .

با لحن خاصی رو به من می گوید : تو چرا درس می خونی ، چرا ازدواج نکردی تا حالا؟

می خواهم جوابش را بدهم اما  دنیایش خیلی کوچک است . هر چه بگویم برایش نامفهوم است. از نسل دخترکانی است که به نوای شجریان اه اه می گویند و ضعف می روند برای ساسی مانکن ها و تتلوها و ... . از نسل دخترکانی که نه حافظ می شناسند نه مولانا . که با مارک های تقلبی کفش هایشان پز می دهند . عاشق پسرهای مو سیخ سیخی هستند . که اصالت و هویت برایشان معنی ندارد .

جوابش را نمی دهم . و آرزو می کنم آرزوهای محقرش بزرگتر شوند .

*قصدم توهین نیست به دخترهایی که علایق بالا را دارند . و نه حتی پسرها .که اصلا حرفم علایق آدمها نیست .  حرفم این نیست که همه باید علایق یکسانی داشته باشند . حرف من حرف بی هویتی است و اصالتی که دارد به باد فراموشی می رود .

به نظرم هدف های کوچک آدم های کوچک می سازد .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦
تگ ها :

 

گذشته های طاعون زدگی را می خوانم . دارد 2 ساله می شود .

روزهای ِ زیادی بر من گذشته و من از نقش دخترکی که همه چیز را با احساسش می دید بیرون آمده ام . حالا جای آن دخترک نقش یک آدم خنثی را دارم به گمانم .

آدمی که گیج است و از این همه بازیهای زندگی سیر شده . آدمی که دلش پر است . دختری که هوای خانه اش ابری است و میل به باریدن دارد . دختری که میل رفتن دارد ...

*

از تمام مساحت های دوست داشتنی دنیا

من در کمال خستگی همین جا اعتراف می کنم که محدوده ی آن گوشه ی خانه را که پاهایم را بغل می کنم و سرم را می گذارم روی دستهایم و برای خودم اشک می ریزم را دوست تر دارم .

*

یکی از همین روزها خدا دلش برای من می سوزد . من می دانم ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢
تگ ها :

 

لحظه دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام، مستم .

باز می لرزد، دلم، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است

 

این شعر نوستالژی عجیبی برایم دارد . احساس جوان بودن ، عاشق بودن ، احساس نابی که سرشار از توست ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها :

 

آهای جناب دنیا !

خیلی عوضی هستی ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
تگ ها :