..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

باز مرثیه غروب جمعه تکرار میشود . باز دلتنگی ِ بی امانی که درمانش مثل کش در می رود .

دلم هوس قهوه می کند . صبر می کنم مادرم برود تا تنهای تنها شوم . بعد یک آهنگ ِ خاص ِ غروب جمعه را پلی کنم و با قهوه گریه کنم .

چقدر این دنیای بزرگ کمبود آدم دارد . چه قدر کم است آدمها که من دلتنگی هایم را اینجوری نَجَوم ، که با کسی قسمت کنم این دیوانگی ها را . یا نه حداقلش این که هم پای قدم زدن باشد که این غروب های لعنتی پاییز را یک جوری دک کنیم .

چرا حالم خوش نمی شود پس ؟

به این نتیجه رسیده ام که هر کس سرنوشتی دارد . و سرنوشت آدمهای تنها تنهایی است . تنهای ِ تنها .

 

چند ساعت بعد نوشت :

وقتی نه موسیقی آرومت می کنه نه گریه ، نه قهوه ، اون وقت باید چه غلطی کنی ؟

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
تگ ها :

 

از آن حالت های دیوانگی و مستی پیدا کرده ام . از آن حالتهایی که می شود ساعتها به صدای تار گوش کرد و گریه کرد و درد کشید . نه که درد جسمی ها نه . انگار که روحت درد بگیرد . که حس کردنی نیست که اصلا . آه چقدر این حالتهای ِ مست ِ مریض گونه ی دردآور را دوست دارم .

 

پ.ن : کاش می شد برایتان بگویم که چه لذتی دارد این حال

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
تگ ها :

 

امروز روز چندم بی مهری است ؟

اصلا چه اهمیتی دارد که چندمین روز باشد

مهر نامهربان است

 نامهربانی خصلت پاییز است .

خورشیدم را پس بده خدا . من شبیه آفتاب پرست ها ... نه ... من شبیه هیچ موجود دیگری از این هوای ابری پُر ِ بغضم و بی آفتاب ...

بی آفتاب ; نه که بمیرم نه ! اما زنده گی هم نمی کنم .

+

کمر درد بسیار شدیدی دارم . به طوری که باید دستم را به دیوار بگیرم تا بلند شوم و نماز ِ بی هویتم را شکسته بخوانم . چه قدر پیر شده ام در جوانی . همه ی استقلالم را دارم از دست می دهم . حتی به دیوارها هم محتاج شده ام حالا ...

+

من بسیار تنهایم . من جزء آن دسته از آدمهایی هستم که معشوقه هم اگر باشم ، عاشق هم اگر باشم این حس تنهایی ولم نمی کند . این تنهایی ِ لعنتی لذت بخش هرگز رهایم نکرده .

+

خدایا

بگذار حالم بد بماند ، بگذار بغض ها بمانند در گلویم و بالا نیایند ، بگذار این احساس تنهای همیشه در دلم بماند ، بگذار این دردها کش بیایند ... 

می دانی !

آدم اگر درد نداشته باشد دلش می میرد . زود می میرد .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
تگ ها :

 

خدایا ! تو فلسفه ی کارات موندم !

آخه این غروب جمعه به چه دردی می خوره ؟

نمی شد از ظهر جمعه فلاش فروارد بزنی به صبح شنبه ؟

حداقلش نمیشد ما رو می انداختی تو یه شهری که چار تا جای حسابی ، چار تا آدم حسابی داشته باشه ؟

 

پ.ن : در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم  

         ویران شود این شهر که میخانه ندارد

پ.ن : نوشتن میخانه خیلی سخته . البت با قلم و مرکب .

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
تگ ها :

 

هیچ کس در خانه نیست . تنهایم . دارم آهنگ ِ جدیدی را که عاشقش شده ام را گوش می دهم .i'm calling you . حس خاصی ندارم . در بی حسی خاصی غوطه می خورم . گوشی ام خفه خون گرفته . من تنهایم .توی آینه به ابروهایم که دیروز خانوم آرایشگر مهربان درستش کرده نگاه می کنم و کیف می کنم . بوی پاییز را دوست ندارم . حوصله ام سر رفته . دلم برای قلم و مرکب و کاغذ تنگ شده . من دیگر مهر را دوست ندارم . دلم تابستان را می خواهد . 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱
تگ ها :