..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

نشستم دارم وبلاگ می خونم یهو اشکام سرازیر می شن ، دلیلشو نمی دونم . برای اولین باره این طوری گریه می کنم . در حال سر مستی و خوشی می رسم به پوچی . احساس می کنم اوضاعم خیلی خرابه . خودم رو زدم به بی خیالی . احساس می کنم این الکی خوش بودن ها دردی رو درمون نمی کنه . احساس می کنم هر چقدر این زندگی کش بیاد من دیونه تر می شم . کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم . احساس می کنم دیگه حرفی برای گفتن ندارم حتی . احساس می کنم خیلی پیر شدم .

 

 

پ.ن : چقدر دلم برای اینجا تنگ شده . دلم برای کامنت بازی با سلماز تنگ شده . یادش بخیر.

پ.ن : اردیبهشت داره تموم می شه و یه سال دیگه من می شینم و می گم اردیبهشت دو سال پیش چه عالی بود .

پ.ن : وقتی حالم خوبه ، وقتی خوشحالم نمی تونم بنویسم . این همه مدتی هم که ننوشتم حالم خیلی خوب بود .

پ.ن : نمی دونم چرا به زبون محاوره نوشتم . ببخشیدم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
تگ ها :