..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

بی*س*ت و سی نامحترم :

یه کم کمتر دروغ بگو ، دیگه گندشو در آوردی ...

+

یک روزهایی آن قدر گند است که آدم حالش به هم می خورد از اینکه آدم است ....

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
تگ ها :

 

شبکه ی ایرانی است . به گمانم آموزش باشد خیر سرشان . مثلا برنامه ای آموزشی است با حضور کودکان . مجری یک خانم و یک آقا هستند . آقای مجری و پسر بچه های ِ برنامه کاملا عادی لباس پوشیده اند . همگی  یک پولیور قرمز ِ خوشرنگ به تن دارند و خانوم یک روسری خاکی رنگ بد رنگ به سر کرده است که مدل لبنانی بسته است .از این مدل ها که طلق می گذارند جلوی روسری و تا پیشانی جلو می آورند روسری را . بعد دو تا دخترک ِ برنامه هم این جوری روسری سرشان کرده اند . همین قدر بد رنگ و عربی .

 بعد جالب است که این قدر می آیند می گویند ایران ، فرهنگ ایرانی و از طرف ِ دیگر اینقدر واضح فرهنگ عربی را هر روز غلیظ تر می کنند در این کشور ِ خراب شده .

شاید از نظر بقیه عادی باشد اما از دید من این یک تبعیض آشکار است که از حالا می خواهند توی فکر بچه ها بچپانند که همه ی چیزهای خوب و خوشرنگ برای آقایان است و همه ی چیزهای بد رنگ ِ بی جلوه برای خانوم هاست . که خانومها همیشه باید پشت آقایان باشند . مثل همین ِ عربهای ِ خرفت .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
تگ ها :

 

می گوید : این جوری من گریم می گیره ها ...

و به چشم های خیس خودم در آینه نگاه می کنم که خیلی وقت است خشک نیستند که خیلی وقت است نمی خندند این لبها ...

دارم تمرین سکوت ُ تحمل می کنم و توی دلم می گویم : تف بهت زندگی

بعد الان یک بغض گنده گیر کرده است توی گلویم و سرم درد گرفته . و اشکهای من بسیار یاغی اند ...

اصلا به جهنم که آماده بودم بیایم شما را ببینم ...

اصلا به جهنم که رد سیاهی روی صورتم باقی می گذارند این اشکها ...

اصلا دل من به جهنم

اصلا همه ی دنیا به جهنم

آدم وقتی دلش گرفته باشد یک دنیا حرف دارد که بگوید برای کسی و درست در همان موقع است که هیچ کس نیست حتی اویی که باید باشد . و آن وقت است که می نویسد و می نویسد و می نویسد و با بغضش نفس هاش را هم قورت می دهد . درست همان دم ، همان ثانیه انتهای بی کسی است . همان لحظه مرگ جوانی است ...

 

پ.ن : این نوشته برای چند هفته پیش بود ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها :

 

می نشینم و فکر می کنم سالها بعد برای دخترم تعریف می کنم

 از خ*رد*اد  88

از اتفاقاتی که پایه ی انق*لا*بی دیگر شد

و آن موقع

دخترم شاید !

در فکر ِ انق*لا*ب دیگری باشد

شاید ...

خدا نکند

+

من فکر نمی کردم این اندکی صبر کردن ها و نیامدن سحرها این همه گلایه آمیز باشد .

فکر نمی کردم همین چند تا مخاطب وبلاگم دلشان این همه گرفته باشد از صبر کردن های بی شمار ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
تگ ها :

 

یک روزی گفته بود :

اندکی صبر ...

من خیلی وفت است صبر می کنم اما خورشیدی قصد زایش ِ سحری را ندارد انگاری

+

دلم گرفته خدایا . دلم بسیار گرفته . من و این همه تنهایی ....

انصاف نیست خدایا

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها :

 

خدایا

من همین جا می گویم غلط کردم ، دلم دغدغه و افسردگی نمی خواهد .

همان زندگی چیپ ِ سطح پایین خوب تر است .

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها :

 

و از آن زمانی که گفتم دلم زندگی با دغدغه می خواهد خدا آن چنان دغدغه های عظیمی برایم قرار داده که شبها بی گریه به خواب نمی روم و روزهایم بی بغض شروع نمی شود . و اگر می دانستم آن روز درهای رحمت تو تا این اندازه باز است مطمئن باش آرزوی دیگری می کردم .

خب از اینها که بگذریم تنها کسی که می داند توی دل معصومه چه خبر است خودت هستی . خودت آن نشانه ها را گذاشتی جلوی راه . و خوب هم می دانم که این دغدغه را الکی ندادی که . یک گیری توی کار من بود که نمی فهمیدم چیست و تو این نشانه ها را گذاشته ای که لابد من بفهمم کجای کارم ایراد دارد . هر چند هنوز هم نمی دانم مشکل کجاست . شاید می خواهی بِبُرم از این قید ها و بندها و شاید هم می خواستی بگویی هی ! مخلوق من ! آنقدرها هم که تو فکر می کنی دنیا قشنگ نیست ، آدمها قشنگ نیستند . من خودم این زمین و آدمهایش را خلق کرده ام و می دانم که چیستند .

بیا نشانه ها را کنار بگذار و بگو چه بلایی سر ِ دلم آمده .

+

چشم های پف کرده را ، دستهای لرزان را ، بغض های جویده را چگونه باید تحمل کرد . آه !

من دیگر آن قدر حرفه ای شدم در بی صدا گریه کردن که خودم هم صدای خودم را نمی شنوم .

من برای نبودن تو چه اشکها که می ریزم و تو چه بی رحمانه در خیال چشمان وحشی دخترک

که م ر ا دوست ... دوست ...

دوست ...

من دشمن ترینم برای خودم از همه کس

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧
تگ ها :