..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

مدتی هست که دیگر دچار افسردگی های حاد نشده ام . اگر هم افسرده بوده ام نهایتش به یک دل گرفتگی و گریه یک ساعته به هم آمده قضیه . راستش دلم برای روزهای افسردگی تنگ شده است . که اصلا آرام نشوم . که خوابم نبرد . که هی گریه کنم . که با قرص های ِ خواب بدنم بی حس شود . بعد طاق باز بخوابم وسط اتاق و احساس کنم دنیا دارد می چرخد .

راستش یک مدتی است که خودم را سرگرم کرده ام به این زندگی سطح پایین . که مثلا بروم دانشگاه و بنشینم با بچه ها حرف های دم دستی بزنم . که دوست پسرهایشان خیلی گُل اند . و من تایید شان کنم و توی دلم به همه اشان پوزخندی بزنم که آدم همیشه تنهاست (اخلاق خوبی نیست می دانم ).که غروبها با دوستم بروم کافی شاپ و بستنی بخورم و گاهی قهوه .

 وقتی زندگی ام این طوری چیپ می شود آدم شادی می شوم . یک آدم بی خیال . مثل خیلی از آدمهای اطرافم که همین طوری یلخی زندگی می کنند . بعد من اصلا دوست ندارم این جور زندگی کردن را . که دوست دارم برای همه ی چیز دلیل داشته باشم . که مثل خودم باشم . همه ی نشانه ها برایم با معنی باشد . بعد هی بگردم دنبال ماهیت خودم و دلیل بودنم و جواب های بی شمار و به درد نخور پیدا کنم و بیشتر در خودم فرو بروم . من تنها بودن با خودم را خیلی دوست دارم ...

دی ماه آمده است و من در زمستان همیشه آن قدر در خودم فرو می روم که احتمال می دهم همین امروز تمام می شوم .

دلم دوباره درد می خواهد . من این دردهای روحی که جسمم را نحیف می کند را دوست دارم . من دلم می خواهد بشوم همان معصومه ی اشک آلود ِ مبهم ... 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
تگ ها :

 

خدایا !

همه کاری می کنند به نام تو . تویی که مقدسی و نامقدس ترین افعال را به تو نسبت می دهند . و من اینجا در سرزمینی زندگی می کنم که هر روز سرخورده تر از دین و مذهب به دنبال راهی می گردم برای نزدیکی به تو و همواره به درهای بسته می خوردم .

خدایا !

آدم های بی گناه را می کشند و به نام تو یو*م الله می گیرند که خدا با ایشان است  .

خدایا !

چه قدر دیگر باید دروغ بشنوی تا به داد ما که نه به فریاد ما برسی .

چه تحملی داری ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
تگ ها :

 

من از کودکی عاشق بودم . عاشق اعداد و عاشق کلمه ها .

بعد بزرگتر شدم فهمیدم که عاشق ریاضی ام و عاشق شعر .

بعد بزرگتر شدم فهمیدم کلا ریاضی همان شعر است و شعر مجوعه ای از ریاضت های یک شاعر .

و حالا که دلم گرفته ...

می نشینم ریاضی حل می کنم و شعر می خوانم زیر لب . دلم باز نمی شود اما .

به کدامین راه باید بکشانم این دل ِ مشوش را که سر ِ تسلیم فرود بیاورد . که آرام بگیرد .

+

شوریده ام ...

+

علیرضا قربانی می خواند :

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧
تگ ها :