..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

می گویند طبیعی است اینکه دلت بگیرد و آنها نمی دانند که طبیعت من چگونه است . هه ... با این همه آدمی که دورم حلقه زده اند هر روز ابعاد تنهایی ام وسیع تر می شود . وقتی حرفی برای گفتن ندارم بالطبع کسی برای شنیدن پیدا نمی شود .

موهای ِ صافم را فر می کنم . از بچگی دوست داشتم موهایم فرفری باشد . پف داشته باشد . اما این موهای ِ قهوه ای صاف با سیاهی ِ فرفری های موهای آن دخترک همکلاسی فاصله ها داشت . و دیروز اصلا خوشحال نشدم که موهام فرفری شده . آرزوهای بچگی توی دل ِ کودکی مرده اند . دیگر دلم نمی خواهد از آن کفش های پاشنه داری که صدا بدهند . و از آن پیراهنهایی که دامنش پف باشد و از آن عروسکهایی که صدا می دهند و چشمهایشان آبی روشن است . و از آن برچسبهای رنگی رنگی که بچسبانم توی دفترم . و نه کارتونهای والت دیزنی و نه از آن تابهایی که توی خانه ی همسایه بود . هیچ کدام از اینها دیگر برای دل ِ پیر شده ام آرزو نیست . آرزو داشتن را فراموش کرده ام دیگر . دلم را گم کرده ام .

هیچ کسی می داند خندیدن چقدر درد دارد وقتی که شاد نیستی . وقتی که دلت می خواهد .... صورتم درد می کند خدا .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
تگ ها :

 

سرم را گذاشته ام روی میز که کسی اشکهای خفه ام را نبیند . همکارم می پرسد خانم "آ" حالتان خوب است . به زحمت می گویم خوبم . نمی دانم شاید کسی که گریه می کند حالش خوب است لابد . نه آرام نمی شوم . دلم می خواهد آنقدر گریه کنم که ... اشکها عینکم را کثیف کرده اند . هیچ جوری پاک نمی شوند این لکه ها .

دلم یک شانه ی امن می خواهد . شانه ای که مرا نشناسد . که سرم را بگذارم در وسعت شانه ها . که هق هق بزنم . و صاحب شانه از من نپرسد چه مرگم است؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها :

 

احساس می کنم چیزی راه گلویم را گرفته و نمی گذارد نفس بکشم . اصلا من این هوا را چگونه تنفس کنم .

چقدر بد است که هیچ جایی نداشته باشی که بغض هایت را با صدای بلند خالی کنی . که شانه های زخمی ات را به جایی تکیه دهی  .

 این بارها برای شانه های من زیادی سنگین نیست خدا ؟؟

خب لابد حقم است دیگر . همه ی اینها تاوان است شاید

ممنونم خدا ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
تگ ها :

 

ساعت نزدیک 6 غروب است . خط چشمم را می گذارم توی جیب مانتوام و می روم دستشویی . توی آینه نگاه می کنم و فکر می کنم این چشمهای خسته را کجا قبلا دیده بودم . می آیم بیرون و روبروی پنجره می ایستم و دلم می خواهد از همین طبقه ی دوم ساختمان خودم را پرت کنم پایین و دیگر نفهمم دنیا کجای کارش گیر است که هی متلاشی ام می کند

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها :

 

*عصر جمعه باشد و پاییز باشد و تنها در خانه باشی هیچ چیزی نه توی خانه نگهت می دارد و نه بیرون از خانه . این یعنی بی قراری مطلق .

*کمی که آفتاب را دیدم دلم خواست بروم برای خودم یک شلوار بگیرم که رنگش روشن باشد . ولی یاد حرفت که افتادم پشیمان شدم . برویم دوتایی بخریم . یعنی اصلش این است که برویم توی مغازه و من همش بگویم خوشم نمی آید از اینها خیلی بزرگانه هستند و من یک چیز دخترکانه تر ، کودکانه تر می خواهم و تو هی بخندی...

*بیا برویم بالای آن درخت های ِ بلند که میوه ندارند و فقط سبزند . نه اصلا بیا برویم بالای درخت گلابی یا هر درخت دیگری بنشینیم و خورشید را نزدیک تر ببینیم . بیا برویم طناب ببندیم به شاخه های  درخت ها و تاب بازی کنیم و از خدا بخواهیم که نیدازتمان . یا بیا برویم خاله بازی کنیم ، تو بشو مرد خانه ، من بشوم خانوم خانه . هوم ؟ نظرت چیست ؟

 

 

پ.ن : این جوری نوشتن را دوست تر دارم .

پ.ن : چقدر این آفتاب را دوست دارم .

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها :

هوای گریه دارم

این آدم دو پا هر چه می کشد از این دل ِ لعنتی می کشد و بس . بس که بالا و پایینش می کند این دل . و دوست دارد رویا ببافد برای خودشی این دل .

چقدر پرم امروز . و چه غمگین بودم شبی که دیشب بود . که روبرویم نشسته بودی و هی حرف می زدی که ناراحتی ام را فراموش کنم و اخم نکنم . و من ناراحتی ام را می جویدم و لبخند الکی می زدم و تو باهوش تر از آن بودی که این لبخند خامت کند و هی بیشتر و بیشتر می گفتی . اما این گفتن ها .... این گفتن ها دردی را دوا نکرد و من غذایم را با بغض قورت دادم که چشمهام پر نشود . چرا انقدر سکوت من آزارت می دهد ؟ چرا نمی گذاری لال مانی بگیرم وقتی که غمی بزرگ آنجای دلم نشسته . هان ؟ چرا غذای دیشب آن قدر ها که باید تند نبود که بتواند اشکهایم را بهانه کند .

گلویم درد می کند و به روزهای بیشماری که ثانیه هایش را ... و نمی شود بشود که ...

اصلا اگر این سه نقطه ها اختراع نشده بود چگونه می شد که بشود آدمها حرفهایشان را بخورند .

آخ آنجای دلم درد می کند . دلم می خواهد گریه کنم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
تگ ها :

 

چیزی نگذشته بود از 8/8/88 که اتفاقی اتفاقی آن کسی که کبوترها دوستش دارند هم ، گفت بیا . بیا دختر . بیا ببینم چه می خواستی بگویی ، اصلا بلد هستی حرف بزنی یا فقط تب ِ زودگذر است .

رفتم ، از همان روز اول ، از همان ریل بازیهای قطار حالم خوش نبود . نه جسمی و نه روحی . می خواستم بروم گلایه کنم ها . اما تا چشمم به آن گنبد طلایی افتاد . نه نه نه . این من نبودم که . بودم ؟

چیزی نمی شود گفت از آن هوای سردی که استخوان ِ آدم را یخ می زد و اشکها را . حرفی برای گفتن نبود بعد از 15 سال . انگار کن تمام حرفهای ِ از قبل آماده شده ام ته کشیده بود ، گم شده بود . چیزی نمی شود گفت . رفته بودم بگویم که دلتنگم ....

 

 

پ.ن : گفته اند اگر از حرم معصومی بیرون آمدی و باران بارید دعایت مستجاب است . و من دعا می کنم آن دعا مستجاب شود ...

پ.ن : نشد ببینمت زهرا . نمی دانم اسمش چیست شاید همان قسمت . شاید قسمت نبود ببینمت ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
تگ ها :

بی سر و ته

صبح است .

نان بربری کنجدی _که این روزها نعمتی شده فراوان به لطف خصوصی سازی _ و چای هل دار ِ لیوانی و کره و پنیر و خامه و سرشیر و خود ِ شیر و قربانه صدقه های مادر برای خوردن صبحانه که فقط به  همان لیوان چای ِ هل دار که مستم می کند ختم می شود در یک صبح پاییزی سرد حس نوستالژیکی را در من بیدار نمی کند اما . و دلم را هیچ کجا نمی برد اما . حتی به دبستان کوچک ایمان و مدرسه های راهنمایی و دبیرستان مزخرفی که زیر ابروهای ِ تمیز دخترکان مدرسه ای را دوست نداشتند . گاهی فکر می کنم تمام  ِ این حال ِ کوفتی ِ من بر می گردد به همان دوران خفقان که من از ترس تاخیر خوردن و انگ ِ ولگردی ِ صبحگاهی صبحانه نمی خوردم و تمام هم و غمم این بود که آینه ی کوچکم را چگونه به مدرسه ببرم .

دلم می خواهد خانه ام شیروانی داشته باشد _ نه شمال نباشد _ دیوارهایش سفید باشد ، پرده هایش صورتی ِ کم رنگ باشد ، تمام حیاطش چمن داشته باشد با حصارهای نه چندان بلند ، درخت گلابی و گیلاس داشته باشد و انجیر هم . بعد بوته های گل سرخ بکارم توی باغ ِ کوچکم و گلهای بیشتر . پیچک ها از دیوارهای خانه ام قد بکشند و من مست ِ عطر ِ سکر آور گلها بشوم صبحها . صبحانه ام را توی ایوان خانه ام بخورم و نگران مردمی نباشم که با انگشت نشانم می دهند . و این ها تمامش آرزوست . تمام سهم من از دنیا همین اتاق کوچک و همین میز آبی است که انگشتهایم کار کنند و من پول در بیاورم مثلا .

 

پ.ن : تمام احساس ها و آرزوهای من همین طوری بی سر و ته است ...

پ.ن : یک لحظه تمام پهنای ِ دلم را امید فرا گرفته . این یعنی من هنوز ایمان دارم که فردا بهتر خواهد شد . شاید ...

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
تگ ها :