..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

هر غلطی کردیم پست های جدیدمان نمایش داده نشد که نشد ، باشد که این پست نمایش داده شود .

 

پ.ن : انگار که وبلاگمان هم دچار ِبیماری خاموش این قرن گشته و به افسردگی مبتلا شده بود ، نیاز به یک شوک داشت ، کاش کسی هم به من شوک بدهد

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
تگ ها :

افسردگی شاخ و دم ندارد که

افسردگی شاخ و دم ندارد که . این که بنشنینی و ساعتها پیانو گوش کنی و آنقد محو ِ خودت شوی که زمان را از یاد ببری ، اینکه با هر تلنگری اشکهات بغلتد روی صورتت ، اینکه دلت یک تنهایی مداوم بخواهد ، اینکه همیشه ی خدا دلت گرفته باشد و بغضت آماده اسمش می شود افسردگی یا هر زهرمار ِ دیگری . وقتی دل ِ خوش نباشد چه فرقی می کند این القاب و اسامی . چقدر دلم می خواهد رد ِ جاده را بگیرم و بی هوا بزنم به جایی که نمی دانم تهش کجاست . آن قدر بروم که دیگر هیج منظره ایی به چشمم آشنا نیاید . می خواهم بروم گم بشوم . گم بشوم و کسی دنبالم نگردد ، پیدایم نکند . من باشم و یک بیابان .

هرچقدر هم که علم پیشرفت کند کسی نمی داند درد ِ این دل گرفتگی ِ لعنتی چیست . دردی که درد نیست ، زجر است ، شکنجه است ، مرگ تدریجی است .

این پاییز امسال چرا انقدر بی رحم شده . ذره ذره ی تنم را انگار کن با این پاییز آب می شود .

دلم گرفته ای دوست ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
تگ ها :

گذشت زمانی که موهام را باد دوست داشت ...

دم ِ اسبی موهات که آونگ می شود

طعنه به یکه سوارهای وحشی است

که دستهای ِ هیچ سورای را

به اهلی کردن پا نمی دهی !

و جنگل

هر چقدر هم که وحشی باشد

دامنت که در باد برقصد

توان از کف می دهد ...

و من

 ترکیب ِ ساده ی بیشه متروکی هستم که

بی نسیم هم که برقصی

بازهم پیچش آن تارهای ِ سیاه

ضرب می گیرد

و بی آنکه بخواهم

سماع می گیرم ...

پس چه انتظار ِ باطلی است این

که دستهای ِ تنهایی ِ مرا

به التماس ِدامانت  

پناه نمی دهد ؟!

من پادشاهی ام را

از سجده گاه ِ میان ابروهات 

آغاز کرده بودم

و حالا

کدام شجره نامه

مرا بی اصل تر از آنی می خواند

که سلسله ی گیسوانت را

به چنگ های ِ عطش ناکم

راهی باشد

ملکه ی وحشی ؟!

_____________________________

یادم بماند

این بار که بازی را باختم

 اسب ِ شطرنجی ام را

بشکنم ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
تگ ها :

هشت شاید عدد مقدسی باشد بعد از این تکرار ...

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت است و دیگر آهوها نمی ترسند و من هنوز راضی شدن را یاد نگرفته ام ....

تاریخ ِ مهربانی تو تکرار نشدنی است حتی اگر پاییز آنقدر بی رحم شده باشد که دلم را بگیرد و پس ندهد و من در یک قدمی وصل ، به جای سلام بگویم خداحافظ ..

سفر اگر آغاز کردنی بود مشهد شمال دیگری می شد که طول ِ جاده را کم می کرد .  اما کدام سفر دلم را دخیل می بندد به حَرَم که من حُرمت ِ زائر شدن را سالهاست باطل کرده ام .

یک روز اگر بیایم بنشینم پای ضریحت و اذن دخول بخوانم یعنی آن قدر خوب شده ام که دیگر حرفی برای رد کردنم باقی نمانده . یعنی باید می آمدم که خوب شدنم را ثابت کنم یعنی قبول .

 برای آمدن هنوز آماده نیستم ؟

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن : دروغ واجب نیست . منتظر بودم امروز بیاید تا تکرار ارقام را ثبت کنم اما بیش از این ذهن ِ کپک زده ام یاری نکرد . وقتی که سفر در یک قدمی ات باشد و نروی ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
تگ ها :

 

برای تولد دختری که قلمش را چون جان دوست دارم ، برای دختری که در این روزهایش ماه دارد . روزهای مهتابی !

برای آن کسی که نوشت :

"

همیشه من میمانم و تو

                       تویی که از سوم آن آبانی که همه خندیدند و من گریه کردم  تنها هم خانه ام بودی و تنها هم خوابه ام!

تویی که عاشقانه دوستت دارم و برایت عاشقی نمیکنم....

تویی که عاشقانه دوستم داری و................

                  حسودیت نمیشود به اینهمه رقیب که میگیرند بنده هایت را از تو؟"

برای سلماز عزیزم . چیزی ندارم بنویسم برای کسی که قشنگ ترین عاشقانه ها را می نویسد . هر چه کردم دستم به نوشتن نرفت وقتی خودش این قدر زیبا می نویسد .

تولدت مبارک دخت پاییز ِ این روزها

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
تگ ها :